درست روزی که تولد من بود (27 اردیبهشت) بازی آخر لیگ ایران بین تیم مورد علاقه من پرسپولیس و سپاهان اصفهان بود. پرسپولیس گرفتاریهای زیادی کشیده بود تا به این بازی رسیده بود. کم کردن 6 امتیاز از تیم توسط فیفا، گرفتاری های مربی تیم افشین قطبی با بی نظمی های رایج در ایران، بازیکنان یاغی، زمین های گِلی که گاه به فوتبال روی دریاچه آبی تبدیل می شد همه و همه دست به دست هم داده بود تا آخرین بازی لیگ سرنوشت قهرمانی را تعیین کند.
ایران که بودم تصمیم گرفتم یک داربی استقلال و پرسپولیس را بروم ورزشگاه از نزدیک ببینم که از شانس من آخرین داربی با داور ایرانی بود. همان بازی بود که پس از درگیری بازیکنان دو تیم در دقیقه 88 در حالی که نتیجه بازی 2-2 بود تماشاچی های پرسپولیس در اعتراض به داور توی زمین ریختند و همه چیز به هم ریخت. می دیدم که داور (احمد ابهران) توی زمین با چه سرعتی در حال دویدن بود تا از گزند چاقوی یک پرسپولیسی که دنبالش می دوید در امان باشد. دی ماه سال 73 بود. نیمکتها از جا کنده شد و خورد شد. شیشه های اتوبوسها شکست. تماشاچی ها به زد و خورد پرداختند و من که توی جایگاه پرسپولیسی ها بودم دنبال یک راه فراری بودم تا از این شلم شوربا نجات پیدا کنم. با کلی فشار و پرس و زیر دست و پا رفتن از یکی از درهای خروجی به بیرون نه این که خودم بروم بلکه پرتاب شدم. به هر گرفتاری بود از این آشوب نجات پیدا کردم. با همکلاسی ام جمشید رفته بودم اما او را گم کردم و نفهمیدم او از کدام در به بیرون پرتاب شد. چند روز بعد این بازی 0-3 به سود استقلال اعلام شد و از آن به بعد هم داربی ها را داورهای خارجی سوت می زنند.
ورزشگاه آزادی با جمعیت صدو ده هزار نفری را تا نروید و از نزدیک نبینید نمی فهمید من چی می گم. یعنی وقتی از راهرو وارد ورزشگاه می شوید چنان عظمتی شما را در خود می گیرد که ناخودآگاه احساس کوچکی می کنید و خود را گم می کنید. آن وقت است که می فهمید چرا همه تیمها می گویند بازی کردن با ایران در ورزشگاه آزادی دشوار است.
من البته بعد ازاون داربی دیگه ورزشگاه نرفتم داربی دیگری ببینم. گفتم اگه به شانس من باشه برم ورزشگاه این بار یکی با چاقو بیفته دنبال این داورای خارجی و حالا بیا و درستش کن. بی خیال شدم. بشینم از تلویزیون ببینم بهتره. امسال پرسپولیس یک مربی با انرژی و با کلاس به اسم افشین قطبی آورد. یک نکته جالب در باره قطبی شایعاتی بود که می گفتند او فرزند رضا قطبی رئیس تلویزیون ملی ایران در زمان شاه بوده است که پسر دایی فرح دیبا بود. من همان موقع که توی اینترنت جستجو کردم دیدم در ویکی پدیا هم همین حرفها را نوشته است. تا مدتها هم همین اطلاعات بود تا اینکه بعد از مدتی دیدم به کلی آن مشخصات عوض شده اند. تازه بعدا توی ایران کشف شد سید هم بوده!! فکر کنم اگه یه مدت تحقیقاتو ادامه می دادند نسبش به حضرت آدم هم می رسید که نسب همه ماها باید به او برسد که همه ماها رو از بهشت آورد زمین بدبخت کرد. حالا هی می اندازند گردن حوای بیچاره. اون چه گناهی کرده نمی دونم. آدم سیبو خورده می گن حوا گولش زده که خورده. اصلا اون موقع که عشق و عاشقی و این حرفها نبوده که حوا بخواد برای آدم دلبری کند و گولش بزند. آدم از اونایی بوده که اگه حوا می گفته با دست و لبات چیکار می تونی بکنی شروع می کرده فوت فوتک زدن چه برسه به اینکه با دلبری حوا بخواد سیب یا گندم یا هر کوفت دیگه ای بخوره. اینم از داستانهایی است که مردها درست کردند تا همه گندهایی رو که تو دنیا زده اند و می زنند بیندازند گردن زنها. خب هیچکس نیست بگه تو آدم بودی مثلا اگه میگن نخور خب نخور. اصلا از کار خدا هم نمی شه سر در آورد. البته خدایی که اینها توی قصه ها شون درست کردند. از یه طرف اینو می کنه اشرف همه چیز به شیطون بیچاره که این همه عبادتش کرده می گه جلوی این سجده کن از یه طرف اینو میندازه تو بهشت می گه از این بخور از این نخور و شیطون هم قایمکی طوری که خدای ناظر و عالم بر همه چیز نفهمه بره تو بهشت به حوا بگه نمی دونی این سیبه که گفتن نخور چقدر خوشمزه است. حوا هم بره جلوی آدمی که با دست و لبش فلوت می زنه کونشو تکون بده یه رقص مشتی بکنه و هر جای قابل لرزیدن رو بلرزونه طوری که آدم هم همه جاش به لرزش در بیاد و بگه هر چی بگی می خورم. سیب که سهله گُه هم بگی می خورم. و اینچنین شود که ما روی زمین باشیم و افشین قطبی هم سید شود. به هر حال توی این مملکت هر کسی رو بخوان تطهیر کنن باید اونو به یه جایی بچسبونند. خود این قطبی بیچاره معلوم بود که چه آدم بی شیله پیله ای است اما این دیوانه ها اونم دیوانه کردند. اگر یک کپی اسکرین از ویکی پدیای قبل از شایعات و بعد از شایعات می گرفتم متوجه این تفاوت فاحش اطلاعات می شدید. حالا برای من سوال است که اگر این اطلاعات غلط بوده چرا مدتها روی اینترنت بود و خود قطبی هم اعتراضی نمی کرد؟ و چرا بعد ازاین که به ایران رفت و این شایعات شد همه مشخصات تغییر کرد؟ این قاطی شدن سیاست با همه چیز حتی ورزش توی ایران حال منو به هم می زنه. حالا گیریم فامیل فرح بوده خب که چی؟
قطبی خیلی زود لقب امپراتور را می گیرد که به نظر من قیافه اش هم شبیه امپراتورها هست. نیمرخش مرا یاد سزار می اندازد. خیلی شبیهه. اما این همه مربی توی پرسپولیس آمد و رفت به جز پروین که لقب سلطان را گرفت هیچکس لقبی نمی گیرد تا قطبی. کاریزمای قطبی همین بی شیله پیله گی و با کلاس بودنش بود که زود توی دل همه جا افتاد. مثل یک نقطه سفید اومده بود توی سیاهی این فوتبال. جایی که مربی توی سر بازیکن می زند (اکبر میثاقیان) و یا هر باختی را گردن داور می اندازد (علی دایی) و یا بازیکنان را به دویدن در زمین تحقیر می کند (فیروز کریمی) او هیچکدام از اینها نبود. به بازیکنش چه خوب و چه بد احترام گذاشت و از هیچ داوری هم اننقاد نکرد. جایی که همه مربیان چشم دیدن یکدیگر را نداشتند او به تمجید همه آنان برخاست. اینها همه از جنتلمن بودن و کلاس کاری اش بر می خواست. او که از سیزده سالگی در آمریکا بزرگ شده بود ناگهان وارد محیط عجیب و غریب و دغل کارانه فوتبال ایران و شاید جامعه ایران می شود و همین می شود که بعد از قهرمانی پرسپولیس تاب نمی آورد و تصمیم می گیرد ایران را ترک کند. احمد عربانی کاریکاتوریست به خوبی این تفاوت را نشان می دهد که چه بسا قطبی اگر می ماند می شد یکی مثل بقیه.

قطبی اما به شدت تبدیل به یک کاریزما شد. چیزی که همیشه در ایران از آن وحشت دارند و کاریزما فقط باید در انحصار دولتیان و رهبران باشد. برای همین پروین را در اوج کاریزمایش کله پا کردند و یا در نوع غیر ورزشی اش هم همین بلا را سر هنرپیشه های بسیاری آوردند. سوسن تسلیمی یک نمونه مشخص آن است که مجبور به ترک ایران شد و بسیاری از افراد دیگر در اوج کاری خانه نشین شدند. فشاری که الان برای برگرداندن قطبی کرده اند به گمان من برای شکستن کاریزمای اوست. اگر او نتواند مقام قهرمانی خود را حفظ کند و یا در آسیا موفق باشد دولتیان به هدف خود رسیده اند و کاریزمای او را شکسته اند.
بازی آخر لیگ اما خودش به اندازه تمامی قهرمانی های قبلی پرسپولیس می ارزید. گل زدن در دقیقه 96 خودش یک لطف و هیجانی دارد که حالش سالها توی ذهنت می ماند. پرسپولیس تغییر زیادی به نظر من نکرده بود. یعنی قطبی متوجه اشکال شده بود ولی از دست او کاری ساخته نبود. از دست هیچکس کاری ساخته نیست. بازیکن ایرانی دلش نمی آید از توپ دل بکند. زمان را با توپ می کُشد. همین بازیهای یورو 2008 را دوباره ببینید. من فکر می کنم هلند و روسیه بهترین ها بودند. هلند اگر به روسیه نمی باخت حتما اسپانیا را حذف می کرد و بعد هم آلمان را. گاهی بعضی تیمها مقابل استایل تیم دیگری به مشکل می خورند. فوتبال هلند مقابل استایل قدرت و جوانی تیم روسیه شکست خورد. اگر یک تیم نزدیک به استایل خودشان بود مثل اسپانیا من مطمئنم شکستش می داد. روسیه تیم جوان و نوپایی بود. هیدینگ دراز مدتی نیست این تیم را جمع و جور کرده. من از سرعت گردش توپ روسها خوشم امد. کاری که هیدینگ ایجاد کرده با ارزش است. هلندی ها برای همین خسته شدند. این سرعت گردش توپ همین موضوعی است که بازیکنان ایرانی با آن مشکل دارند و قطبی هم که گفته بود زمان عقب افتاده را باید توی دفاع و حمله جبران کنم منظورش همین بود. البته او نتوانست کار اساسی بکند. بافت فوتبال ایرانی این است که باید از ریشه عوض شود. اگر چند مربی اروپایی برای نوجوانان و جوانان و بزرگسالان بگیرند که از همان شروع فوتبال به بازیکن ایرانی یاد بدهند فوتبال الان گردش سریع توپ و بازی بدون توپ است تا قدرت تمرکز را از حریف بگیری تا نتواند موقعیت بعدی تو را پیش گویی کند آنوقت فوتبال ما می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد. چقدرازاین بازی های بدون توپ در یورو لذت بردیم که اصلا در فوتبال ما یک چیز بی معنی است. مثل روز برای من روشن است که تیم ایران با دایی به جایی نمی رسد. او که با زد و بندهای سیاسی جای قطبی را گرفت به نظر من هیچ دانشی از فوتبال امروز دنیا ندارد. بازی کردن در بایرن مونیخ و تیمهای اروپایی هیچ ملاکی برای فوتبال دانستن و مربی خوب بودن نیست. اگر اینگونه بود که هر سال به اندازه بازیکنان یک تیم از این تیمهای بزرگ باید مربی بیرون می آمد!! می بینیم که مربیان جوان خود بازیکنان بزرگی بوده اند اما آیا همه این بازیکنان به موفقیت یک مربی بزرگ رسیده اند؟ دایی یک گلزن غریزی بود که می دانست چگونه از موقعیت گلزنی خود استفاده کند و کجا قرار بگیرد تا گلهای خود را بزند اما او هیچگاه یک دریبل زن غریزی مثل علی کریمی نبود. دایی حتی قادر نبود دو متر با توپ جلو برود. او فقط توپ را می گرفت و گل می کرد. و می پذیریم گلزن باهوش و با ارزشی بود. اما هیچکدام اینها دلیل نمی شود او مربی با دانشی هم است. این را از کجا می گویم؟ یک اینکه او تیم سایپا را که لورانت آلمانی جمع و جور کرده بود تحویل گرفت و قهرمان لیگ کرد که همان تیم در دوره ای که او مربی آن بود کم مانده بود به لیگ یک سقوط کند. دو اینکه بازیهای تیم ملی بهترین گواه است که چقدر این تیم هردم بیلی بازی می کند. وقتی هم که توی سوریه بردند و علی دایی گفت کمک سکینه و زینب و ام کلثوم بود که بردیم پیش خودم گفتم پس باید توی برزیل و ایتالیا و اسپانیا یه عالمه از این امامزاده ها باشد که این همه برنده می شوند. به نظرم ایران می تونه برای پیشرفت فوتبال اونا چند تایی از این چند صد هزار تا امامزاده ای که داره بده تا یه کمکی هم به این بیچاره های بدون امامزاده بشه. اصلا می تونن امامزاده ها رو به کشورهایی که فوتبال ندارند بفروشند که هم به اقتصاد مملکت کمکی بشه هم بعضی کشورها صاحب فوتبال شوند. تازه سکینه و زینب زن بودند که به تیم ایران کمک کردند مطمئنا با این تفکرعقب افتاده ای که آقایان در ایران دارند امامزاده های مرد را می توانند با قیمت بالاتری بفروشند. باید به فیفا پیشنهادشو بدهند. کسی چه می دونه توی این دنیای خر تو خر شاید کمیته فنی فیفا روی این موضوع هم یک تحقیقی بکنه و ببینه سکینه چطوری به تیم ایران کمک کرد تا برنده شه؟! اینها منو یاد حرف یه امام جمعه احمق انداخت که وقتی زلزله بم شده بود می گفت مردم اونجا از فساد زیادی که کردند خدا براشون زلزله فرستاد. یه مشت احمق نشسته اند سرمایه های مملکت رو تاراج می کنند و به جای کار ریشه ای و بازسازی جامعه چنان حرفهای تخمی می زنند که می مانی اینها اصلا از کجا به این مملکت پرتاب شده اند!! به نظرم ژاپنی ها هم یه کمیته تحقیق راه بیندازند تا ببیند چرا این همه فسادشون زیاد شده که سالی 6-5 زلزله توی کشورشون میاد.
این همه گفتم اما چیزی را که می خواستم بگم نا گفته ماند. چیزی که من مدتهاست بهش فکر می کنم و آن کاریزمایی هست که ما به آدمها یا یه تیم یا یه کشور یا هر چیز دیگه پیدا می کنیم. بذارید در این باره توی گفتار بعدی حرف بزنم.
بازی فینال اما چسبید. هیجانی که صدوده هزار نفر را توی ورزشگاه و میلیونها نفر را خارج از ورزشگاه تکان داد. گل تیم پرسپولیس و همچنین بخشی از بازیهای پرسپولیس و هیجانات قطبی رو ببینید.
دوستان من گاهی می پرسند چه رنگی رو دوست دارم. می گم من یه پرسپولیسی دو آتشه ام اما رنگ مورد علاقه ام آبی هست!! این رو هم هنوز نتونستم حلش کنم. کیف دوربین قرمزه. تی شرت قرمزه. خیلی چیزای دیگه قرمزه اما رنگ مورد علاقه ام آبیه.
ایران که بودم تصمیم گرفتم یک داربی استقلال و پرسپولیس را بروم ورزشگاه از نزدیک ببینم که از شانس من آخرین داربی با داور ایرانی بود. همان بازی بود که پس از درگیری بازیکنان دو تیم در دقیقه 88 در حالی که نتیجه بازی 2-2 بود تماشاچی های پرسپولیس در اعتراض به داور توی زمین ریختند و همه چیز به هم ریخت. می دیدم که داور (احمد ابهران) توی زمین با چه سرعتی در حال دویدن بود تا از گزند چاقوی یک پرسپولیسی که دنبالش می دوید در امان باشد. دی ماه سال 73 بود. نیمکتها از جا کنده شد و خورد شد. شیشه های اتوبوسها شکست. تماشاچی ها به زد و خورد پرداختند و من که توی جایگاه پرسپولیسی ها بودم دنبال یک راه فراری بودم تا از این شلم شوربا نجات پیدا کنم. با کلی فشار و پرس و زیر دست و پا رفتن از یکی از درهای خروجی به بیرون نه این که خودم بروم بلکه پرتاب شدم. به هر گرفتاری بود از این آشوب نجات پیدا کردم. با همکلاسی ام جمشید رفته بودم اما او را گم کردم و نفهمیدم او از کدام در به بیرون پرتاب شد. چند روز بعد این بازی 0-3 به سود استقلال اعلام شد و از آن به بعد هم داربی ها را داورهای خارجی سوت می زنند.
ورزشگاه آزادی با جمعیت صدو ده هزار نفری را تا نروید و از نزدیک نبینید نمی فهمید من چی می گم. یعنی وقتی از راهرو وارد ورزشگاه می شوید چنان عظمتی شما را در خود می گیرد که ناخودآگاه احساس کوچکی می کنید و خود را گم می کنید. آن وقت است که می فهمید چرا همه تیمها می گویند بازی کردن با ایران در ورزشگاه آزادی دشوار است.
من البته بعد ازاون داربی دیگه ورزشگاه نرفتم داربی دیگری ببینم. گفتم اگه به شانس من باشه برم ورزشگاه این بار یکی با چاقو بیفته دنبال این داورای خارجی و حالا بیا و درستش کن. بی خیال شدم. بشینم از تلویزیون ببینم بهتره. امسال پرسپولیس یک مربی با انرژی و با کلاس به اسم افشین قطبی آورد. یک نکته جالب در باره قطبی شایعاتی بود که می گفتند او فرزند رضا قطبی رئیس تلویزیون ملی ایران در زمان شاه بوده است که پسر دایی فرح دیبا بود. من همان موقع که توی اینترنت جستجو کردم دیدم در ویکی پدیا هم همین حرفها را نوشته است. تا مدتها هم همین اطلاعات بود تا اینکه بعد از مدتی دیدم به کلی آن مشخصات عوض شده اند. تازه بعدا توی ایران کشف شد سید هم بوده!! فکر کنم اگه یه مدت تحقیقاتو ادامه می دادند نسبش به حضرت آدم هم می رسید که نسب همه ماها باید به او برسد که همه ماها رو از بهشت آورد زمین بدبخت کرد. حالا هی می اندازند گردن حوای بیچاره. اون چه گناهی کرده نمی دونم. آدم سیبو خورده می گن حوا گولش زده که خورده. اصلا اون موقع که عشق و عاشقی و این حرفها نبوده که حوا بخواد برای آدم دلبری کند و گولش بزند. آدم از اونایی بوده که اگه حوا می گفته با دست و لبات چیکار می تونی بکنی شروع می کرده فوت فوتک زدن چه برسه به اینکه با دلبری حوا بخواد سیب یا گندم یا هر کوفت دیگه ای بخوره. اینم از داستانهایی است که مردها درست کردند تا همه گندهایی رو که تو دنیا زده اند و می زنند بیندازند گردن زنها. خب هیچکس نیست بگه تو آدم بودی مثلا اگه میگن نخور خب نخور. اصلا از کار خدا هم نمی شه سر در آورد. البته خدایی که اینها توی قصه ها شون درست کردند. از یه طرف اینو می کنه اشرف همه چیز به شیطون بیچاره که این همه عبادتش کرده می گه جلوی این سجده کن از یه طرف اینو میندازه تو بهشت می گه از این بخور از این نخور و شیطون هم قایمکی طوری که خدای ناظر و عالم بر همه چیز نفهمه بره تو بهشت به حوا بگه نمی دونی این سیبه که گفتن نخور چقدر خوشمزه است. حوا هم بره جلوی آدمی که با دست و لبش فلوت می زنه کونشو تکون بده یه رقص مشتی بکنه و هر جای قابل لرزیدن رو بلرزونه طوری که آدم هم همه جاش به لرزش در بیاد و بگه هر چی بگی می خورم. سیب که سهله گُه هم بگی می خورم. و اینچنین شود که ما روی زمین باشیم و افشین قطبی هم سید شود. به هر حال توی این مملکت هر کسی رو بخوان تطهیر کنن باید اونو به یه جایی بچسبونند. خود این قطبی بیچاره معلوم بود که چه آدم بی شیله پیله ای است اما این دیوانه ها اونم دیوانه کردند. اگر یک کپی اسکرین از ویکی پدیای قبل از شایعات و بعد از شایعات می گرفتم متوجه این تفاوت فاحش اطلاعات می شدید. حالا برای من سوال است که اگر این اطلاعات غلط بوده چرا مدتها روی اینترنت بود و خود قطبی هم اعتراضی نمی کرد؟ و چرا بعد ازاین که به ایران رفت و این شایعات شد همه مشخصات تغییر کرد؟ این قاطی شدن سیاست با همه چیز حتی ورزش توی ایران حال منو به هم می زنه. حالا گیریم فامیل فرح بوده خب که چی؟
قطبی خیلی زود لقب امپراتور را می گیرد که به نظر من قیافه اش هم شبیه امپراتورها هست. نیمرخش مرا یاد سزار می اندازد. خیلی شبیهه. اما این همه مربی توی پرسپولیس آمد و رفت به جز پروین که لقب سلطان را گرفت هیچکس لقبی نمی گیرد تا قطبی. کاریزمای قطبی همین بی شیله پیله گی و با کلاس بودنش بود که زود توی دل همه جا افتاد. مثل یک نقطه سفید اومده بود توی سیاهی این فوتبال. جایی که مربی توی سر بازیکن می زند (اکبر میثاقیان) و یا هر باختی را گردن داور می اندازد (علی دایی) و یا بازیکنان را به دویدن در زمین تحقیر می کند (فیروز کریمی) او هیچکدام از اینها نبود. به بازیکنش چه خوب و چه بد احترام گذاشت و از هیچ داوری هم اننقاد نکرد. جایی که همه مربیان چشم دیدن یکدیگر را نداشتند او به تمجید همه آنان برخاست. اینها همه از جنتلمن بودن و کلاس کاری اش بر می خواست. او که از سیزده سالگی در آمریکا بزرگ شده بود ناگهان وارد محیط عجیب و غریب و دغل کارانه فوتبال ایران و شاید جامعه ایران می شود و همین می شود که بعد از قهرمانی پرسپولیس تاب نمی آورد و تصمیم می گیرد ایران را ترک کند. احمد عربانی کاریکاتوریست به خوبی این تفاوت را نشان می دهد که چه بسا قطبی اگر می ماند می شد یکی مثل بقیه.

قطبی اما به شدت تبدیل به یک کاریزما شد. چیزی که همیشه در ایران از آن وحشت دارند و کاریزما فقط باید در انحصار دولتیان و رهبران باشد. برای همین پروین را در اوج کاریزمایش کله پا کردند و یا در نوع غیر ورزشی اش هم همین بلا را سر هنرپیشه های بسیاری آوردند. سوسن تسلیمی یک نمونه مشخص آن است که مجبور به ترک ایران شد و بسیاری از افراد دیگر در اوج کاری خانه نشین شدند. فشاری که الان برای برگرداندن قطبی کرده اند به گمان من برای شکستن کاریزمای اوست. اگر او نتواند مقام قهرمانی خود را حفظ کند و یا در آسیا موفق باشد دولتیان به هدف خود رسیده اند و کاریزمای او را شکسته اند.
بازی آخر لیگ اما خودش به اندازه تمامی قهرمانی های قبلی پرسپولیس می ارزید. گل زدن در دقیقه 96 خودش یک لطف و هیجانی دارد که حالش سالها توی ذهنت می ماند. پرسپولیس تغییر زیادی به نظر من نکرده بود. یعنی قطبی متوجه اشکال شده بود ولی از دست او کاری ساخته نبود. از دست هیچکس کاری ساخته نیست. بازیکن ایرانی دلش نمی آید از توپ دل بکند. زمان را با توپ می کُشد. همین بازیهای یورو 2008 را دوباره ببینید. من فکر می کنم هلند و روسیه بهترین ها بودند. هلند اگر به روسیه نمی باخت حتما اسپانیا را حذف می کرد و بعد هم آلمان را. گاهی بعضی تیمها مقابل استایل تیم دیگری به مشکل می خورند. فوتبال هلند مقابل استایل قدرت و جوانی تیم روسیه شکست خورد. اگر یک تیم نزدیک به استایل خودشان بود مثل اسپانیا من مطمئنم شکستش می داد. روسیه تیم جوان و نوپایی بود. هیدینگ دراز مدتی نیست این تیم را جمع و جور کرده. من از سرعت گردش توپ روسها خوشم امد. کاری که هیدینگ ایجاد کرده با ارزش است. هلندی ها برای همین خسته شدند. این سرعت گردش توپ همین موضوعی است که بازیکنان ایرانی با آن مشکل دارند و قطبی هم که گفته بود زمان عقب افتاده را باید توی دفاع و حمله جبران کنم منظورش همین بود. البته او نتوانست کار اساسی بکند. بافت فوتبال ایرانی این است که باید از ریشه عوض شود. اگر چند مربی اروپایی برای نوجوانان و جوانان و بزرگسالان بگیرند که از همان شروع فوتبال به بازیکن ایرانی یاد بدهند فوتبال الان گردش سریع توپ و بازی بدون توپ است تا قدرت تمرکز را از حریف بگیری تا نتواند موقعیت بعدی تو را پیش گویی کند آنوقت فوتبال ما می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد. چقدرازاین بازی های بدون توپ در یورو لذت بردیم که اصلا در فوتبال ما یک چیز بی معنی است. مثل روز برای من روشن است که تیم ایران با دایی به جایی نمی رسد. او که با زد و بندهای سیاسی جای قطبی را گرفت به نظر من هیچ دانشی از فوتبال امروز دنیا ندارد. بازی کردن در بایرن مونیخ و تیمهای اروپایی هیچ ملاکی برای فوتبال دانستن و مربی خوب بودن نیست. اگر اینگونه بود که هر سال به اندازه بازیکنان یک تیم از این تیمهای بزرگ باید مربی بیرون می آمد!! می بینیم که مربیان جوان خود بازیکنان بزرگی بوده اند اما آیا همه این بازیکنان به موفقیت یک مربی بزرگ رسیده اند؟ دایی یک گلزن غریزی بود که می دانست چگونه از موقعیت گلزنی خود استفاده کند و کجا قرار بگیرد تا گلهای خود را بزند اما او هیچگاه یک دریبل زن غریزی مثل علی کریمی نبود. دایی حتی قادر نبود دو متر با توپ جلو برود. او فقط توپ را می گرفت و گل می کرد. و می پذیریم گلزن باهوش و با ارزشی بود. اما هیچکدام اینها دلیل نمی شود او مربی با دانشی هم است. این را از کجا می گویم؟ یک اینکه او تیم سایپا را که لورانت آلمانی جمع و جور کرده بود تحویل گرفت و قهرمان لیگ کرد که همان تیم در دوره ای که او مربی آن بود کم مانده بود به لیگ یک سقوط کند. دو اینکه بازیهای تیم ملی بهترین گواه است که چقدر این تیم هردم بیلی بازی می کند. وقتی هم که توی سوریه بردند و علی دایی گفت کمک سکینه و زینب و ام کلثوم بود که بردیم پیش خودم گفتم پس باید توی برزیل و ایتالیا و اسپانیا یه عالمه از این امامزاده ها باشد که این همه برنده می شوند. به نظرم ایران می تونه برای پیشرفت فوتبال اونا چند تایی از این چند صد هزار تا امامزاده ای که داره بده تا یه کمکی هم به این بیچاره های بدون امامزاده بشه. اصلا می تونن امامزاده ها رو به کشورهایی که فوتبال ندارند بفروشند که هم به اقتصاد مملکت کمکی بشه هم بعضی کشورها صاحب فوتبال شوند. تازه سکینه و زینب زن بودند که به تیم ایران کمک کردند مطمئنا با این تفکرعقب افتاده ای که آقایان در ایران دارند امامزاده های مرد را می توانند با قیمت بالاتری بفروشند. باید به فیفا پیشنهادشو بدهند. کسی چه می دونه توی این دنیای خر تو خر شاید کمیته فنی فیفا روی این موضوع هم یک تحقیقی بکنه و ببینه سکینه چطوری به تیم ایران کمک کرد تا برنده شه؟! اینها منو یاد حرف یه امام جمعه احمق انداخت که وقتی زلزله بم شده بود می گفت مردم اونجا از فساد زیادی که کردند خدا براشون زلزله فرستاد. یه مشت احمق نشسته اند سرمایه های مملکت رو تاراج می کنند و به جای کار ریشه ای و بازسازی جامعه چنان حرفهای تخمی می زنند که می مانی اینها اصلا از کجا به این مملکت پرتاب شده اند!! به نظرم ژاپنی ها هم یه کمیته تحقیق راه بیندازند تا ببیند چرا این همه فسادشون زیاد شده که سالی 6-5 زلزله توی کشورشون میاد.
این همه گفتم اما چیزی را که می خواستم بگم نا گفته ماند. چیزی که من مدتهاست بهش فکر می کنم و آن کاریزمایی هست که ما به آدمها یا یه تیم یا یه کشور یا هر چیز دیگه پیدا می کنیم. بذارید در این باره توی گفتار بعدی حرف بزنم.
بازی فینال اما چسبید. هیجانی که صدوده هزار نفر را توی ورزشگاه و میلیونها نفر را خارج از ورزشگاه تکان داد. گل تیم پرسپولیس و همچنین بخشی از بازیهای پرسپولیس و هیجانات قطبی رو ببینید.
دوستان من گاهی می پرسند چه رنگی رو دوست دارم. می گم من یه پرسپولیسی دو آتشه ام اما رنگ مورد علاقه ام آبی هست!! این رو هم هنوز نتونستم حلش کنم. کیف دوربین قرمزه. تی شرت قرمزه. خیلی چیزای دیگه قرمزه اما رنگ مورد علاقه ام آبیه.
.

1 نظرات:
nemidoonestam persepolisi hasti. aslan fekr nemikradam footballi bashi. dar zemn ghotbi dobareh bargasht. manam bahat movafegham time iran hichi nemisheh.
agha tanz keh khob minevisi bishtar benevis. bazi jahash kolli khandidam.
ارسال يک نظر