2008/07/17

رقص گذشته

وسط یک دایره چرخان در یک کلاب رقص مونترال که همه در حال رقصیدن هستند و من هم طبق برنامه هفتگی خودم که جمعه و شنبه شبها را به رقص اختصاص داده ام در حال رقصیدن هستم ناگهان متوجه می شوم که بغض عمیقی دگرگونم می کند. گمان همه این است که مست و قاطی کرده ام.

* * *

میان گرد و خاک و غبار و باد تندی که می وزد با قد کوچکم اسلحه کلاشینکف را محکم چسبیده ام و توی یک صف با بقیه بسیجی های داوطلب که می خواهیم کشور را در مقابل دشمن حفظ کنیم منتظر نشسته ایم تا سوار هلی کوپتر شویم. جزیره مجنون که یک جزیره کوچک در احاطه آب و نی زارهای بیشمار است و در جنوب ایران است توسط بسیجیان جان بر کف که واقعا هم جانشان را مفت می دادند فتح شده و باید هر طور شده آن را در برابر حمله دشمن حفظ کنیم. جزیره ای که اصلا جزیره ایران نبود اما قرار بود طبق گفته رهبر از طریق این جزیره به بصره برویم و بعد کربلا و بعد هم قدس را آزاد کنیم.

دشت هویزه (16 سالگی)

هلی کوپترها می آیند عده ای را سوار می کنند و عده ای هم می مانند. به لحاظ مشکل حمل و نقل با هلی کوپتر قرار می شود بقیه با ماشین و بعد قایق تا خط اول جبهه بروند. با کوله پشتی سنگینی که یک پتوی کوچک رویش ولو می خورد، قمقمه آب، کیفی از نارنجک، خشاب اسلحه، کیف کمکهای اولیه و خرت و پرت هایی که هر کدام به قسمتی از شلوارم آویزان شده اند و باید دنبال خودم بکشم همراه بقیه به راه می افتم. جثه ریزه میزه من در سن شانزده سالگی باعث شده شانه هایم احساس کوفتگی کنند اما مقاومت غریبی مرا استوار نگه داشته است. بعد از مقداری پیاده روی در طوفان شنی که همه جای چشم و گوش و سرمان را پر از شن کرده در نقطه ای که تعدادی کامیون ایستاده اند توقف می کنیم. صندوقهای چوبی بزرگی را باز می کنند و ماسکهای ضد شیمیایی را تحویلمان می دهند. چیزی که در باره اش به ما نگفته بودند و خیلی سریع می گویند که چگونه از آن استفاده کنیم. حالا یک بار دیگر اضافه می شود. این را به کجا آویزان کنم؟ به زور ماسک را توی کوله جا می دهم و راه می افتم. ماشینهای وانت لندکروز می آیند. با بقیه گروه عقب آن می نشینیم و ماشین راه می افتد. یونولیتهای بزرگ و پهن را به مسافت 16 کیلومتر روی آبهای جزیره به هم وصل کرده اند تا ماشین ها بتوانند روی آنها حرکت کرده و به آنسوی جزیره بروند. جسدهای سربازانی که یونولیت ها را به هم وصل می کرده اند هنوز روی آب شناور است. هر لحظه خمپاره ای دور ور می خورد و سرمان را خم می کنیم. دور تا دور یونولیت ها را نی زارهای بلند در بر گرفته که پنج متر آن طرفتر را نمی دانی چه خبر است. پس از مسیری طولانی با ماشین باید سوار قایق شویم. اولین بار است سوار قایق می شوم. از کویر کرمان خودم را به اینجا کشانده ام که نشانی از کویر ندارد. یک ساعتی را با قایق در میان خمپاره هایی که به تناوب زده می شود می رویم تا به خشکی می رسیم. جای غریبی است. خاکش سیاه و تا بخواهی پر از پشه است. پشه های بزرگی که گروهی روی صورتت می ریزند. یک پماد برای دور شدن پشه ها داده اند که بوی بسیار گندی می دهد ولی برای نجات از شر پشه ها مجبوریم آن را به سر و صورت خود بزنیم. سوار یک وانت می شویم تا به خط مقدم برویم. جلوتر پیاده می شویم و باید از اینجا را پیاده برویم. خمپاره و گلوله لحظه ای در اینجا متوقف نمی شود. همینطور می ریزد. و جنازه است که از جلوی چشمم عبور می کند. تصویری که هیچ گاه از ذهنم نمی رود سه نوجوان روی یک خاکریز بود. در حالی که یکدیگر را بغل کرده اند هر سه توی بغل هم کشته شده اند. جلوتر یک خاکریز کوچک را با هزار زحمت و کشته های بی شماری که دور آن ریخته اند درست کرده اند تا پشت آن مستقر شویم و از حمله دشمن جلوگیری کنیم. چیزی که توی جنگ می گفتند پاتک. تک را ایران زده و جزیره را گرفته و باید جلوی پاتک عراق را بگیریم. خاکریز بسیار کم ارتفاعی است و همین باعث می شود سرمان را خم کنیم تا پشت آن حرکت کرده و تقسیم شویم. لحظه ای غفلت همان می شود که دوست نزدیک من که در یک گروه بودیم در کنار من گلوله ای وسط پیشانی اش می خورد.

* * *

هنوز وسط دایره چرخان و رقص اندامها با بغض در حال رقصیدن هستم.

* * *

جنازه ها و جسدهای ولو شده مرگ هر کسی را آنجا برایت عادی می کند. حسی که الان در من وجود ندارد و مرگ هر انسانی مسئله اساسی درگیری های ذهنی من است و اصلا هم عادی نیست. آنقدر خون و جنازه های لت و پار و تیکه شده می بینی که خوردن گلوله توی پیشانی همگروهت فاجعه عظیمی نیست. به بهشت رفته است. نمی دانم چرا توی اون سن و سال کم توان دیدن این همه خشونت را داشتم ولی الان که بزرگتر شده ام دیدن کوچکترین خشونتی آزارم می دهد؟ چرا نمی توانم الان حتی یک زخم کوچک را ببینم؟ حتی یک قطره خون حالم را دگرگون می کند!! هنوز پاسخی نیافته ام.
کشته شدن نفر کنار من فرمانده را به طرف من می کشاند.
- پشت خاکریز ننشین. با همین نوک اسلحه یه گودال بکن برو توش.
چه گودالی می توانم با نوک اسلحه بکنم اون هم در حالی که هر ثانیه در اطرافت خمپاره می ریزد!! چون ریزه میزه هستم گودال بزرگی لازم نیست بکنم. غروب است و باید تا شب گودال را بکنم. به هر زحمتی یک چیزی می کنم و خودم را توی آن جای می دهم. تا صبح آنقدر اطراف خاکریز را خمپاره می زنند که همه اش خاک روی سر و صورتم می ریزد. با این حال از خستگی بیش از حد میان این همه خاک و خل و سر و صدا خوابم می برد.
فردایش خبر می آید که آب تا سه روز دیگر نمی رسد و باید آب قمقمه ها را تقسیم کنید. به قمقمه که نگاه می کنم می بینم آبی در آن نمانده. راه حلی که یاد گرفته بودیم و موثر هم بود این بود که توی در قمقمه آب را بریزیم و مثلا دو بار اینطوری آب را بخوریم. اما باز هم تشنه بودیم. هوای آنجا بی شرمانه گرم بود. افتاده بودیم میان جسدهای دیگران و قمقمه های آنها را چک می کردیم. همین که صدای آبی از تکان دادن قمقمه ای می شنیدیم لبخندی می زدیم و قمقمه را بر می داشتیم. بعد از سه روز بی آبی سرانجام آب می رسد به اضافه کنسروهای تن ماهی جنوب که من کرمان که بودم خیلی دوست داشتم ولی توی جنگ از بس به خوردمان دادند بدم آمده بود. اما گرسنگی چاره ای نمی شناخت. دو هفته را با این فلاکت گذراندیم تا جایمان را به گروه دیگری دادیم تا پس از استراحتی کوتاه دوباره بر گردیم.
به اردوگاه موقتی می رویم تا مدتی را در آنجا سپری کنیم. آن روزها دوره ای بود که عراق بمب های شیمیایی بی شماری را می زد و مرتب باید ماسک خود را می گذاشتیم. گاهی ساعتها ماسک روی صورتمان بود که با گرمای آنجا عذاب آور بود. اما بودند بچه هایی که از سنگرشان جدا بودند و فرصتی نداشتند تا ماسک خود را بزنند و صورت و بدنشان کبود می شد که اصلا نمی توانستی نگاهشان کنی و اگر به گاز شیمیایی خیلی نزدیک بودند زمان زیادی نمی برد که زنده می ماندند.
پس از مدت کوتاهی دوباره به خط مقدم برگشتیم. در راه برگشت تغییر عظیمی رخ داده بود که باورم نبود و آن این بود که عراق آب دجله را به طرف تاسیسات اطراف جاده رها کرده بود و تمام مسیر اطراف جاده که پر از امکانات بود زیر آب رفته بود. حتی جاده هم داشت ارتفاعش کم می شد و به سطح آب نزدیک می شد. باور کردنی نبود که کیلومترها راه اطراف جاده را آب فرا گرفته بود و همه تاسیسات منجمله کانتینرها و ماشینها و موتورها زیر آب رفته بود. به خط مقدم که رسیدیم دیدم همان جایی که با هزار زحمت گودال کنده بودم اکنون سنگری بود با کیسه های شنی. همه مسیر خاکریز به همین شیوه سنگرهای متعدد زده بودند که البته همانها هم یک خمپاره قوی می خورد با خاک یکسان می شد.شب بود و باید به ترتیب توی سنگرها تقسیم می شدیم. هنوز بسیاری از جنازه ها اطراف خاکریز چون گذشته ولو بودند. نوبت من که شد وارد سنگری شدم که دیدم جنازه یک بسیجی داخل آن است. دو زانویش را بغل کرده بود و نگاهش به سقف دوخته شده بود. چشمانش باز بود و یک خنجر را که توی دستش بود توی کیسه شنی فرو کرده بود. بوی مرده می داد سنگر. نه بوی خوش و گلاب که توی کله مان کرده بودند. سنگرها همه کوچک بود و برای یک نفر. یک بخشی توی زمین کنده می شود و دور تا دور آن هم کیسه های شن قرار دارد. روی سقف آن هم پلیت های فلزی می گذاشتیم روی پلیت را با شن و کیسه شن پر می کردیم (نمی دانم پلیت چه اسم دیگری دارد اما فلزگالوانیزه ای بود که موج داشت). ولی همین سنگر با یک خمپاره 82 به راحتی تخریب می شد. بیشترین خمپاره هایی که استفاده می شد دو نوع بود. خمپاره 60 و خمپاره 82. خمپاره 60 میلی قدرت تخریبی کمتری داشت ولی خطرناکتر بود. موذی بود. چون وقتی می آمد هیچ صدایی نمی شنیدی و ورودش را حس نمی کردی. برای همین ناگهان یک خمپاره 60 کنارت منفجر می شد و کارت تمام بود. همین خمپاره شصت بود که یکی از دوستان مرا که آمده بود سنگر من با هم گپی بزنیم موقع رفتن جانش را گرفت. من فقط صدای فریادی شنیدم. وقتی از سنگر بیرون آمدم هم او که لحظه ای پیش در برابر من لبخند می زد و با هم چایی می خوردیم بدنش سوراخ سوراخ شده بود. خمپاره 82 چون بزرگتر بود هنگام آمدن خبر می داد یک صدای سوت می شنیدی و باید سریع دراز می کشیدیم. خمپاره ها را می شود موشکهای کوچکی نام برد که وقتی به زمین می خوردند و منفجر می شدند به تکه های نا منظم فلزی تقسیم می شدند و پخش می شدند. بنابراین اگر خوابیده بودی از شر تکه های آن در امان بودی. اما 82 اگر در نزدیکی ات منفجر می شد چون قدرت انفجار بالایی داشت و صدای مهیبی هم داشت روی سیستم شنوایی و مغز اثر می گذاشت. اصطلاح موجی از همین جا می آید. موج انفجارات مهیب که یکی اش همین خمپاره بود سیستم مغزی را مختل می کرد.
نمی توانستم تا صبح را توی یک سنگر کوچک کنار یک مُرده بخوابم. از سنگر بیرون آمدم. فرمانده گفت چی شده؟ گفتم اینجا یک شهید است من نمی تونم اینجا بخوابم. گفت این سنگر تو هست و من می گم باید اینجا بخوابی. گفتم هر کار می خواهی بکن من اینجا نمی خوابم. یکی از هم گروهی ها که خودش دو تا از برادرهایش در جنگ کشته شده بودند گفت من می روم. نفس راحتی کشیدم و سنگر دیگری را به من دادند.
من نه یک یا دو شانس بلکه شانس های بی شماری آوردم که اکنون زنده ام. یکی از آنها این بود که روزی که در سنگرم در حال نوشتن خاطرات روزانه ام بودم (هنوز این یادداشت ها را دارم) سنگرم به شدت تکان خورد. خاک اطرافش ریخت و من پیش خود گفتم تمام شدم. لحظه ای به انتظار نشستم و بعد با نگرانی و احتیاط از سنگر بیرون آمدم. یک سوراخ عمیق روی سنگر ایجاد شده بود و یک خمپاره 82 داخل آن بود. عمل نکرده بود. خمپاره ها به یک دلیل ممکن بود عمل نکنند و آن هم این بود که همه خمپاره ها یک ضامن در نوک خود داشتند که باید ضامن آن را می کشیدی و بعد پرتابش می کردی. گاهی خمپاره زن فراموش می کرد ضامن را بکشد. چرا ضامن داشت چون توی حمل و نقل آن ضامن باعث می شد هر فشاری به نوک آن وارد می شد بی تاثیر باشد. ضامن را که می کشیدی نوک آن به زمین می خورد و منفجر می شد. من هنوز نمی دانستم چرا این خمپاره عمل نکرده. رفتم سراغ سنگرهای دیگر و گفتم چی شده. باورشان نشد. فرمانده را صدا کردند. فرمانده آمد و گفت نزدیک نشوید. به آرامی طنابی را به انتهای خمپاره وصل کرد و آن را به آرامی بیرون کشید. نگاهی به آن کرد و نگاهی به من. گفت ضامن ندارد. همه مرا نگاه کردند. فرمانده به همه گفت توی سنگرهایشان بروند چون می خواست خمپاره را پشت خاکریز پرت کند. من توی سنگر بودم که صدای انفجاری شنیدم. فرمانده به سنگر من آمد و مرا بوسید. گفت تو نظر کرده ای. حرفش را به شوخی گرفتم اما از آنهایی بود که خیلی به کارش ایمان داشت. البته بعدها توی عملیات فاو کشته شد.
جدا از این شانس های دیگری هم داشتم که جای گفتنش در اینجا نیست. تلخی های بسیار که جای گفتنش نیست. جنگ جز تلخی و سیاهی چیزی ندارد. چرا قصه جنگ را گفتم. بسیاری نمی دانند که من در جنگ هم بوده ام و آنها هم که می دانند هر گاه می خواهند صحبت جنگ را بکنند من موضوع را عوض می کنم. فرار می کنم. اصلا حوصله اش را ندارم. بعضی ها گمان می برند می خواهم خودنمایی کنم که از این تصور حالم به هم می خورد. برای خود من یاد آوری این همه فاجعه مرا به سوی یک فاجعه دیگر می برد. بنابراین از بین بردنش برایم آرامش بیشتری دارد. اما چند روز پیش که با یکی از دوستانم قدم می زدیم می گفت تو نباید از خاطرات جنگ فرار کنی. می گفت تحقیقاتی خوانده که آنهایی که از این چیزها فرار می کنند برایشان بدتر می شود و باید بروند به درون همان چیزی که ازش فرار می کنند. همین می شود که از او اصرار و از من انکار. با خودم می گویم باشه ببینم چطور می تونم باهاش بجنگم. و همین می شود که توی یک دانس کلاب تصویر همه جنازه ها و خون و بدنهای تیکه تیکه جلوی چشمم می آید و اشکم را در می آورد. تاب نمی آورم. بیرون می آیم. با خودم می گویم گور بابای هر چی تحقیق و گزارش. چرا خودمو آزار بدم. دوباره تلاشی برای فراموشی اش. ولی انگار نمی شود.
شانس می آوری زنده ای ولی شانس نمی آوری که درست زنده باشی.

..................دشت عباس در جنوب ایران (15 سالگی)............ نمای کوتاهی از من در موزیک ویدئو

همه این اتفاقات جالب را خواندید یک چیز بسیار بسیار عجیب می خواهم نشانتان بدهم. اول به این عکس من که مربوط به دوره جنگ است نگاه کنید (دشت عباس). چند وقت پیش یک موزیک ویدئو از نازنین افشین جم که ملکه زیبایی کانادا بوده و اکنون هم فعالیت های انسان دوستانه می کند دیدم که بخشی از آن برای هر کسی عادی و برای من شوک آور بود. خودم را در بخش کوتاهی از آن دیدم. حتی به او پیغام هم دادم که این بخش فیلم را از کجا تهیه کرده که البته جوابی نداد ولی خیلی برای خودم جالب بود که توی موزیک ویدئو او تصویر آن سالهای من با آن قیافه بچگانه به چشم می خورد. عکس آن صحنه را اینجا می گذارم تا بدانید چه کسی را می گویم.
هنوز که عکسهای آن دوره را می بینم با خودم می گویم چقدر ساده بودم.

video

2008/07/06

رهایی




رنگ سفید از دستم رها می شود
رنگ سرخ در سرم می چرخد
سیاه مرا با خود می برد


عشق روی هوا بال می زند
به چنگش نمی آورم


گوسفندی اشک می ریخت
بر خون مادرش
که رقص مرگ بر زمین نقش می زد

غم های در صندوقچه
خنده های در قاب عکس
چه آشوبی است این...
رستاخیز تنهایی


عشق روی هوا بال می زند
به چنگش نمی آورم

.

2008/07/04

به تو چه!!

گفتار قبلی من با عنوان "نه زیاد عجیب ولی واقعی" یک ارتعاشاتی داشت که خالی از فایده نبود. تعدادی از دوروریها به کلی ترجیح دادند همان نیم بند رابطه هم نباشد و راه خود رفتند. که چه بسیار خوشوقتم که این اتفاق افتاد. گاهی می بینی مثلا در باره یک موضوع انسانی با چنان هیجانی در حال صحبت کردن با یکی هستی که انتظار یک هیجان متقابل و یک بده و بستان سازنده را داری اما وقتی طرف در پاسخ هیجان تو مثلا می گوید این پسره رو می بینی! رفت از چین آهن پاره آورد میلیونر شد. وا می روی. با خودت می گویی زندگی آنقدر کوتاه است که بهتر است رنج بودن با این بسیار گرفتارها را نکشم. وقتی هم با هزار دسیسه می خواهی آنها را از زندگی ات دور کنی تا انرژی ات را صرف بیهوده گی زندگی دیگران نکنی می بینی نمی شود. کار به جایی می کشد که زبان را که از قدیمی ترین اختراعات بشری است با مستقیم ترین شکل آن به کار می بری و تفاوت ها را گوشزد می کنی باز هم کارساز نمی شود. حالا چگونه می شود که یک مطلب وب لاگ باعث می شود این چسبنده های عاطلِ زندگی ات تو را رها کنند و به دنیای بیمار خودشان مشغول شوند سوالی است که به جوابش فکر نمی کنم به این فکر می کنم هر چه سبک بال تر در اوج تر.
تعدادی دیگر به دلجویی پرداختند که آن را به حساب مهر دوستان می گذارم.
تعدادی از دوستان بسیار قدیم دانشگاه را دوباره پیدا کردم که دوست خوب همیشه نعمتی است که به ساده گی یافت می نشود.
جالب ترین بخش آن این بود که چند نفری که اصلا فکرش را هم نمی کردم گفتند ما هم عین تو هستیم.
تعدادی هم شک داشتند ولی اکنون ایمان آورده اند که دیوانه ام. این هم البته خوشوقتی بزرگی است. سبکبال تر.
و تعداد بسیاری از من ایراد گرفته اند که اینو چرا نوشتی اونو چرا نوشتی و چرا مسائل خیلی شخصی و خصوصی خودتو می نویسی.
مینا راست می گه که "زندگی در چهار چوب سیستم های استبدادی و دیکتاتوری تو همه ما یک دیکتاتور کوچک پرورونده"(در نظرات شعر بی تاب). همه ما می خواهیم بقیه همان طوری فکر کنند که ما فکر می کنیم. همه اظهار نظرات ما انگار سایه ای است از یک دیکتاتور کوچک که بر دیگری تحمیل می کنیم. خب، پر واضح است که دو انسان با دو طرز فکر برابر و خصوصیات برابر اصلا توی این جهان پیدا نمی شه. ولی تحمل نظر دیگری و زور نکردن نظر خودمان بر دیگری چیزی است که باید به آن برسیم. حتی اینجا (وب لاگ) که برای من یک گوشه تنگ و خلوتی است که توی این میلیونها نوشته و حرف و حدیث این یک وب ریزه نا دیده است و می خواهم چیزی را برای دل خودم و یا دیگرانی که درد مشترک با من دارند بگویم باید همه اش جوابگوی عاطلان و بیکاران باشم که اینی که گفتم به تو چه. این عکسی که گذاشتم به تو چه. اصلا من تلخم به تو چه. و الی آخر. مسخره اینجاست که مثلا اگر تو یک قد کوتاه هستی می خواهند تو را بلند ببیند. بلندی، کوتاه ببیند. سیاهی، سفید ببیند. و همین هایند که به آرمانهای انسانی تو و همه انسانهای دیگر زخم می زنند. اصلا انسان را از فیلتر دیگری می بینند. خلوص انسانی برایشان نا مانوس است. حالا تو بگو کوتاه زاده شده ای مغزش از منطق محدود خودش فراتر نمی رود. می خواهد تو بلند تر باشی. بگو وقتی بدنیا آمدی چون همه کودکان جهان بودی. با چشمی و لبی و دهانی و غریزه ای که چون همه می گرید و می خندد. باز می خواهد تو آن باشی که او می خواهد. و همین می شود که همان کودک خالص و معصوم یکسان جهانی بعدها که خلوص خود را با ویروسهای بی شمار جهان پیرامونش ترکیب کرد می شود یکی ازهمان بیماران که به قول نسیم هی می دود ولی هنوز سر جای اولش است. و البته حرف دیگرش را قبول ندارم که بعضی ها مرده بدنیا می آیند. تمثیل زیبایی است اما منطقش را نمی پذیرم. من با منطق گرگ زاده گی مشکل دارم.
به هر حال این گرفتاری من با بعضی از این آدمهای بیمار مرا یاد یک شعر خیام می اندازد که یک خواننده جوان به اسم همای فومنی که من تازه کشفش کردم آن را خوانده است. گروهی دارد به اسم مستان که این آواز را در مجموعه "دوزخیان زمین" خوانده است. از انتخاب شعرهای این آلبوم (که عموما شعرهای خیام است) و نوع خوانش آن خوشم میاد. البته هنوز با داد و هوار زدنهای بی معنی در موسیقی اصیل مشکل دارم اما جدا از آن برخی از کارهای این گروه را حال می کنم که شعرهای خیام در این خوش آمدن بی تاثیر نیست. حتما در نوشته های بعدی بعضی از آهنگهای دیگر آنها را خواهم گذاشت.
خیام توی دوره خودش بسیاری از گرفتاری های ما را دریافته بود اما کو گوش شنوایی که اکنون حرف او را دریابد. این خوانش را روی یکی از عکسهای خودم گذاشتم.

زاهدا ، من که خراباتی و مستم به تو چه

ساغر و باده و بد بر سر دستم به تو چه

تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا ؟

من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من، من که تر هستم به تو چه

video

2008/07/02

پرسپولیس زلزله

درست روزی که تولد من بود (27 اردیبهشت) بازی آخر لیگ ایران بین تیم مورد علاقه من پرسپولیس و سپاهان اصفهان بود. پرسپولیس گرفتاریهای زیادی کشیده بود تا به این بازی رسیده بود. کم کردن 6 امتیاز از تیم توسط فیفا، گرفتاری های مربی تیم افشین قطبی با بی نظمی های رایج در ایران، بازیکنان یاغی، زمین های گِلی که گاه به فوتبال روی دریاچه آبی تبدیل می شد همه و همه دست به دست هم داده بود تا آخرین بازی لیگ سرنوشت قهرمانی را تعیین کند.
ایران که بودم تصمیم گرفتم یک داربی استقلال و پرسپولیس را بروم ورزشگاه از نزدیک ببینم که از شانس من آخرین داربی با داور ایرانی بود. همان بازی بود که پس از درگیری بازیکنان دو تیم در دقیقه 88 در حالی که نتیجه بازی 2-2 بود تماشاچی های پرسپولیس در اعتراض به داور توی زمین ریختند و همه چیز به هم ریخت. می دیدم که داور (احمد ابهران) توی زمین با چه سرعتی در حال دویدن بود تا از گزند چاقوی یک پرسپولیسی که دنبالش می دوید در امان باشد. دی ماه سال 73 بود. نیمکتها از جا کنده شد و خورد شد. شیشه های اتوبوسها شکست. تماشاچی ها به زد و خورد پرداختند و من که توی جایگاه پرسپولیسی ها بودم دنبال یک راه فراری بودم تا از این شلم شوربا نجات پیدا کنم. با کلی فشار و پرس و زیر دست و پا رفتن از یکی از درهای خروجی به بیرون نه این که خودم بروم بلکه پرتاب شدم. به هر گرفتاری بود از این آشوب نجات پیدا کردم. با همکلاسی ام جمشید رفته بودم اما او را گم کردم و نفهمیدم او از کدام در به بیرون پرتاب شد. چند روز بعد این بازی 0-3 به سود استقلال اعلام شد و از آن به بعد هم داربی ها را داورهای خارجی سوت می زنند.
ورزشگاه آزادی با جمعیت صدو ده هزار نفری را تا نروید و از نزدیک نبینید نمی فهمید من چی می گم. یعنی وقتی از راهرو وارد ورزشگاه می شوید چنان عظمتی شما را در خود می گیرد که ناخودآگاه احساس کوچکی می کنید و خود را گم می کنید. آن وقت است که می فهمید چرا همه تیمها می گویند بازی کردن با ایران در ورزشگاه آزادی دشوار است.
من البته بعد ازاون داربی دیگه ورزشگاه نرفتم داربی دیگری ببینم. گفتم اگه به شانس من باشه برم ورزشگاه این بار یکی با چاقو بیفته دنبال این داورای خارجی و حالا بیا و درستش کن. بی خیال شدم. بشینم از تلویزیون ببینم بهتره. امسال پرسپولیس یک مربی با انرژی و با کلاس به اسم افشین قطبی آورد. یک نکته جالب در باره قطبی شایعاتی بود که می گفتند او فرزند رضا قطبی رئیس تلویزیون ملی ایران در زمان شاه بوده است که پسر دایی فرح دیبا بود. من همان موقع که توی اینترنت جستجو کردم دیدم در ویکی پدیا هم همین حرفها را نوشته است. تا مدتها هم همین اطلاعات بود تا اینکه بعد از مدتی دیدم به کلی آن مشخصات عوض شده اند. تازه بعدا توی ایران کشف شد سید هم بوده!! فکر کنم اگه یه مدت تحقیقاتو ادامه می دادند نسبش به حضرت آدم هم می رسید که نسب همه ماها باید به او برسد که همه ماها رو از بهشت آورد زمین بدبخت کرد. حالا هی می اندازند گردن حوای بیچاره. اون چه گناهی کرده نمی دونم. آدم سیبو خورده می گن حوا گولش زده که خورده. اصلا اون موقع که عشق و عاشقی و این حرفها نبوده که حوا بخواد برای آدم دلبری کند و گولش بزند. آدم از اونایی بوده که اگه حوا می گفته با دست و لبات چیکار می تونی بکنی شروع می کرده فوت فوتک زدن چه برسه به اینکه با دلبری حوا بخواد سیب یا گندم یا هر کوفت دیگه ای بخوره. اینم از داستانهایی است که مردها درست کردند تا همه گندهایی رو که تو دنیا زده اند و می زنند بیندازند گردن زنها. خب هیچکس نیست بگه تو آدم بودی مثلا اگه میگن نخور خب نخور. اصلا از کار خدا هم نمی شه سر در آورد. البته خدایی که اینها توی قصه ها شون درست کردند. از یه طرف اینو می کنه اشرف همه چیز به شیطون بیچاره که این همه عبادتش کرده می گه جلوی این سجده کن از یه طرف اینو میندازه تو بهشت می گه از این بخور از این نخور و شیطون هم قایمکی طوری که خدای ناظر و عالم بر همه چیز نفهمه بره تو بهشت به حوا بگه نمی دونی این سیبه که گفتن نخور چقدر خوشمزه است. حوا هم بره جلوی آدمی که با دست و لبش فلوت می زنه کونشو تکون بده یه رقص مشتی بکنه و هر جای قابل لرزیدن رو بلرزونه طوری که آدم هم همه جاش به لرزش در بیاد و بگه هر چی بگی می خورم. سیب که سهله گُه هم بگی می خورم. و اینچنین شود که ما روی زمین باشیم و افشین قطبی هم سید شود. به هر حال توی این مملکت هر کسی رو بخوان تطهیر کنن باید اونو به یه جایی بچسبونند. خود این قطبی بیچاره معلوم بود که چه آدم بی شیله پیله ای است اما این دیوانه ها اونم دیوانه کردند. اگر یک کپی اسکرین از ویکی پدیای قبل از شایعات و بعد از شایعات می گرفتم متوجه این تفاوت فاحش اطلاعات می شدید. حالا برای من سوال است که اگر این اطلاعات غلط بوده چرا مدتها روی اینترنت بود و خود قطبی هم اعتراضی نمی کرد؟ و چرا بعد ازاین که به ایران رفت و این شایعات شد همه مشخصات تغییر کرد؟ این قاطی شدن سیاست با همه چیز حتی ورزش توی ایران حال منو به هم می زنه. حالا گیریم فامیل فرح بوده خب که چی؟
قطبی خیلی زود لقب امپراتور را می گیرد که به نظر من قیافه اش هم شبیه امپراتورها هست. نیمرخش مرا یاد سزار می اندازد. خیلی شبیهه. اما این همه مربی توی پرسپولیس آمد و رفت به جز پروین که لقب سلطان را گرفت هیچکس لقبی نمی گیرد تا قطبی. کاریزمای قطبی همین بی شیله پیله گی و با کلاس بودنش بود که زود توی دل همه جا افتاد. مثل یک نقطه سفید اومده بود توی سیاهی این فوتبال. جایی که مربی توی سر بازیکن می زند (اکبر میثاقیان) و یا هر باختی را گردن داور می اندازد (علی دایی) و یا بازیکنان را به دویدن در زمین تحقیر می کند (فیروز کریمی) او هیچکدام از اینها نبود. به بازیکنش چه خوب و چه بد احترام گذاشت و از هیچ داوری هم اننقاد نکرد. جایی که همه مربیان چشم دیدن یکدیگر را نداشتند او به تمجید همه آنان برخاست. اینها همه از جنتلمن بودن و کلاس کاری اش بر می خواست. او که از سیزده سالگی در آمریکا بزرگ شده بود ناگهان وارد محیط عجیب و غریب و دغل کارانه فوتبال ایران و شاید جامعه ایران می شود و همین می شود که بعد از قهرمانی پرسپولیس تاب نمی آورد و تصمیم می گیرد ایران را ترک کند. احمد عربانی کاریکاتوریست به خوبی این تفاوت را نشان می دهد که چه بسا قطبی اگر می ماند می شد یکی مثل بقیه.


قطبی اما به شدت تبدیل به یک کاریزما شد. چیزی که همیشه در ایران از آن وحشت دارند و کاریزما فقط باید در انحصار دولتیان و رهبران باشد. برای همین پروین را در اوج کاریزمایش کله پا کردند و یا در نوع غیر ورزشی اش هم همین بلا را سر هنرپیشه های بسیاری آوردند. سوسن تسلیمی یک نمونه مشخص آن است که مجبور به ترک ایران شد و بسیاری از افراد دیگر در اوج کاری خانه نشین شدند. فشاری که الان برای برگرداندن قطبی کرده اند به گمان من برای شکستن کاریزمای اوست. اگر او نتواند مقام قهرمانی خود را حفظ کند و یا در آسیا موفق باشد دولتیان به هدف خود رسیده اند و کاریزمای او را شکسته اند.
بازی آخر لیگ اما خودش به اندازه تمامی قهرمانی های قبلی پرسپولیس می ارزید. گل زدن در دقیقه 96 خودش یک لطف و هیجانی دارد که حالش سالها توی ذهنت می ماند. پرسپولیس تغییر زیادی به نظر من نکرده بود. یعنی قطبی متوجه اشکال شده بود ولی از دست او کاری ساخته نبود. از دست هیچکس کاری ساخته نیست. بازیکن ایرانی دلش نمی آید از توپ دل بکند. زمان را با توپ می کُشد. همین بازیهای یورو 2008 را دوباره ببینید. من فکر می کنم هلند و روسیه بهترین ها بودند. هلند اگر به روسیه نمی باخت حتما اسپانیا را حذف می کرد و بعد هم آلمان را. گاهی بعضی تیمها مقابل استایل تیم دیگری به مشکل می خورند. فوتبال هلند مقابل استایل قدرت و جوانی تیم روسیه شکست خورد. اگر یک تیم نزدیک به استایل خودشان بود مثل اسپانیا من مطمئنم شکستش می داد. روسیه تیم جوان و نوپایی بود. هیدینگ دراز مدتی نیست این تیم را جمع و جور کرده. من از سرعت گردش توپ روسها خوشم امد. کاری که هیدینگ ایجاد کرده با ارزش است. هلندی ها برای همین خسته شدند. این سرعت گردش توپ همین موضوعی است که بازیکنان ایرانی با آن مشکل دارند و قطبی هم که گفته بود زمان عقب افتاده را باید توی دفاع و حمله جبران کنم منظورش همین بود. البته او نتوانست کار اساسی بکند. بافت فوتبال ایرانی این است که باید از ریشه عوض شود. اگر چند مربی اروپایی برای نوجوانان و جوانان و بزرگسالان بگیرند که از همان شروع فوتبال به بازیکن ایرانی یاد بدهند فوتبال الان گردش سریع توپ و بازی بدون توپ است تا قدرت تمرکز را از حریف بگیری تا نتواند موقعیت بعدی تو را پیش گویی کند آنوقت فوتبال ما می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد. چقدرازاین بازی های بدون توپ در یورو لذت بردیم که اصلا در فوتبال ما یک چیز بی معنی است. مثل روز برای من روشن است که تیم ایران با دایی به جایی نمی رسد. او که با زد و بندهای سیاسی جای قطبی را گرفت به نظر من هیچ دانشی از فوتبال امروز دنیا ندارد. بازی کردن در بایرن مونیخ و تیمهای اروپایی هیچ ملاکی برای فوتبال دانستن و مربی خوب بودن نیست. اگر اینگونه بود که هر سال به اندازه بازیکنان یک تیم از این تیمهای بزرگ باید مربی بیرون می آمد!! می بینیم که مربیان جوان خود بازیکنان بزرگی بوده اند اما آیا همه این بازیکنان به موفقیت یک مربی بزرگ رسیده اند؟ دایی یک گلزن غریزی بود که می دانست چگونه از موقعیت گلزنی خود استفاده کند و کجا قرار بگیرد تا گلهای خود را بزند اما او هیچگاه یک دریبل زن غریزی مثل علی کریمی نبود. دایی حتی قادر نبود دو متر با توپ جلو برود. او فقط توپ را می گرفت و گل می کرد. و می پذیریم گلزن باهوش و با ارزشی بود. اما هیچکدام اینها دلیل نمی شود او مربی با دانشی هم است. این را از کجا می گویم؟ یک اینکه او تیم سایپا را که لورانت آلمانی جمع و جور کرده بود تحویل گرفت و قهرمان لیگ کرد که همان تیم در دوره ای که او مربی آن بود کم مانده بود به لیگ یک سقوط کند. دو اینکه بازیهای تیم ملی بهترین گواه است که چقدر این تیم هردم بیلی بازی می کند. وقتی هم که توی سوریه بردند و علی دایی گفت کمک سکینه و زینب و ام کلثوم بود که بردیم پیش خودم گفتم پس باید توی برزیل و ایتالیا و اسپانیا یه عالمه از این امامزاده ها باشد که این همه برنده می شوند. به نظرم ایران می تونه برای پیشرفت فوتبال اونا چند تایی از این چند صد هزار تا امامزاده ای که داره بده تا یه کمکی هم به این بیچاره های بدون امامزاده بشه. اصلا می تونن امامزاده ها رو به کشورهایی که فوتبال ندارند بفروشند که هم به اقتصاد مملکت کمکی بشه هم بعضی کشورها صاحب فوتبال شوند. تازه سکینه و زینب زن بودند که به تیم ایران کمک کردند مطمئنا با این تفکرعقب افتاده ای که آقایان در ایران دارند امامزاده های مرد را می توانند با قیمت بالاتری بفروشند. باید به فیفا پیشنهادشو بدهند. کسی چه می دونه توی این دنیای خر تو خر شاید کمیته فنی فیفا روی این موضوع هم یک تحقیقی بکنه و ببینه سکینه چطوری به تیم ایران کمک کرد تا برنده شه؟! اینها منو یاد حرف یه امام جمعه احمق انداخت که وقتی زلزله بم شده بود می گفت مردم اونجا از فساد زیادی که کردند خدا براشون زلزله فرستاد. یه مشت احمق نشسته اند سرمایه های مملکت رو تاراج می کنند و به جای کار ریشه ای و بازسازی جامعه چنان حرفهای تخمی می زنند که می مانی اینها اصلا از کجا به این مملکت پرتاب شده اند!! به نظرم ژاپنی ها هم یه کمیته تحقیق راه بیندازند تا ببیند چرا این همه فسادشون زیاد شده که سالی 6-5 زلزله توی کشورشون میاد.
این همه گفتم اما چیزی را که می خواستم بگم نا گفته ماند. چیزی که من مدتهاست بهش فکر می کنم و آن کاریزمایی هست که ما به آدمها یا یه تیم یا یه کشور یا هر چیز دیگه پیدا می کنیم. بذارید در این باره توی گفتار بعدی حرف بزنم.
بازی فینال اما چسبید. هیجانی که صدوده هزار نفر را توی ورزشگاه و میلیونها نفر را خارج از ورزشگاه تکان داد. گل تیم پرسپولیس و همچنین بخشی از بازیهای پرسپولیس و هیجانات قطبی رو ببینید.
دوستان من گاهی می پرسند چه رنگی رو دوست دارم. می گم من یه پرسپولیسی دو آتشه ام اما رنگ مورد علاقه ام آبی هست!! این رو هم هنوز نتونستم حلش کنم. کیف دوربین قرمزه. تی شرت قرمزه. خیلی چیزای دیگه قرمزه اما رنگ مورد علاقه ام آبیه.

video
.