۱۳۸۷/۰۷/۰۹

خستگی




چقدر خسته ام...








.................................................
از همه چیز





۱۳۸۷/۰۷/۰۴

چند حرف


روبروی مدرسه راهنمایی ما در کرمان یک مرکز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود که شهبانو آن را در سال 57 افتتاح کرده بود و فکر می کنم آخرین جایی بود که او در کرمان افتتاحش کرده بود. سال 57 کلاس پنجم را تمام کرده بودم و کلاس اول راهنمایی که رفتم به همین مدرسه راهنمایی فردوسی آمدم که روبرویش همین کانون پرورشی بود و افتتاحش را هم خوب به خاطر می آورم که یک سال قبلش بود و با چه هیجانی با پرچم های ایران به صف ایستاده بودیم تا فقط چهره زنی را از پشت شیشه های ماشینش ببینیم که قبل از آن فقط عکسش را در صفخه اول کتابهایمان می دیدیم. زنی که نمی دانستیم یک سال بعد ایران را ترک می کند. کانون ولی تاثیر شگرفی نه روی من بلکه روی همه بچه هایی که خوره آن بودند گذاشت. من همانجا بود که اولین بار تاریخ سینمای آرتور رایت را خواندم و شیفته سینما شدم. با چاپلین آشنا شدم. صمد بهرنگی را کشف کردم و یک روزنامه دیواری در می آوردم که پر بود از مطالب سیاسی و انقلابی که البته آن موقع توی 12 سالگی هیچ کدام آنها را عمیقا نمی فهمیدم و فقط فکر می کردم باید انقلابی بود. جنبش اریتره، چیاپاس و شیلی همه چیزهایی بود که انعکاسش را می شد توی روزنامه دیواری که من مسئولش بودم دید. ما سه دوست و رفیق صمیمی بودیم که روز و شبمان توی کانون بود. من بودم و مرتضی و مسعود. همه کتابدارها ما را می شناختند و بسیاری از کارهای آنجا را هم به ما واگذار می کردند. مسعود بعدها رفت جنگ و کشته شد. هنوز به یاد می آورم وقتی رفته بودم جسدش را ببینم پیشانی اش را دیدم که توسط ترکشی چاک خورده بود و من اصلا تاب دیدنش را نیاوردم و همانجا از حال رفتم. مرتضی رفت دنبال کاسبی و پول در آوردن و من الان هیچ خبری ازش ندارم. من هم که اینجا خستگی می کشم.
یکی از کتابدارهای کانون که توی روزنامه دیواری و کارهای دیگر به ما کمک می کرد خانم جوانی بود به اسم نسرین رشیدی که ما را شیفته رفتارش کرده بود. بسیار مهربان و با گذشت بود و گاهی ساعتها بیش از ساعت کاری اش وقت می گذاشت که کارهایی را که به عهده داشتیم درست انجام شود. می دانست که ما در سن و سالی هستیم که چون موم شکل می گیریم برای همین تلاش می کرد همه چیز را به ما فرا دهد. ما هم همه اش تشنه بلعیدن این ناشناخته ها بودیم. صمد بهرنگی و غلامحسین ساعدی را او به ما شناساند. یک تابلوی صمد هم تا یکی دو سالی بالای سردر بخش کتابهای کودکان کانون بود که بعدها جایش را به عکس خمینی داد. نسرین رشیدی بعد از درگیری هایی که مجاهدین در تهران و سایر شهرها داشتند اخراج شد و ما که اصلا توی باغ نبودیم که در مملکت چه اتفاقاتی می افتد فقط روی احساس همدردی که با او داشتیم بنای اعتراض را گذاشتیم که او نباید اخراج شود. اینقدر پا فشاری کردیم که رئیس کانون حاضر شد ما را ببیند. من و مسعود به ملاقات او رفتیم تا بگوییم چرا خانم رشیدی را اخراج کرده اید و اگر او بر نگردد ما روزنامه دیواری در نمی آوریم و فلان کار را نمی کنیم و خلاصه تهدید. الان که فکرش را می کنم پیش خودم می گویم حتما این رئیس اون لحظه توی ذهنش می گفته به تخمم که روزنامه در نیارید و یا کاری نکنید دو تا جغل بچه اومدن برای من تعیین تکلیف می کنند. ولی دوره ای هم بود که همه می خواستند اخلاق حسنه داشته باشند و به حرف بقیه هم بخصوص فرزندان انقلاب که ما بودیم گوش کنند. خمینی اون موقع خیلی کاریزما داشت و با اسم اون همه چیز رو برای آدمای کم سن و سالی مثل من می شد فیصله داد. رئیس کانون گفت که این خانم توی تظاهرات مجاهدین به خمینی فحش داده و باید اخراج می شد. ما چیزی نگفتیم ولی خانم رشیدی جلساتی شبیه کانون توی خانه اش می گذاشت و ما به آنجا می رفتیم. پس از مدتی خودش گفت دیگر نیایید. مدتی که نرفتیم کتابدارهای کانون خیلی جدی گفتند که خانه او نرویم. من ولی طاقت نیاوردم و بدون مسعود روزی به در خانه اش رفتم که شخص دیگری گفت نسرین دیگر اینجا نیست و رفته. بعدها فهمیدم اعدام شده. دلم گرفت. سخت گرفت...


چند روز پیش یک برنامه در مونترآل اجرا گردید که یادمان کشتار 67 بود که عکس وب لاگ عکس من هم مربوط به این یادمان است. امسال این برنامه در سه روز اجرا گردید که هر روز آن به یک موضوع اختصاص داشت و روز اول آن برنامه های هنری بود. تئاتری هم قرار بود توسط آقای افصحی اجرا شود و چون ایشان از تورونتو می آمد به تعدادی بازیگر جهت اجرایش نیاز داشت. از من خواستند که نقشی قبول کنم و من با این تصور که بازیگران اصلی عده دیگری هستند و من هم قرار است یک نقش فرعی بازی کنم قبول کردم. چون می دانم چیزی که اصلا توان و استعدادش را ندارم بازیگری است و با شرط نقش فرعی بودن قبول کردم. آقای افصحی که آمدند دیدیم همه هفت هشت بازیگر این تئاتر به یک نسبت نقش دارند و نقش فرعی وجود ندارد. البته خوشبختانه نقشی که من عهده دار شدم کمترین دیالوگ را داشت که زیاد مایه آبروریزی نشود. چند روز تمرین این تئاتر مرا برد به کانون آن سالها که نمایشی انقلابی را اجرا می کردیم که من یکی از نقش های اصلی آن را داشتم و هی فکر می کنم چطور من آن سالهای نوجوانی به این راحتی بازی می کردم ولی الان آن توان را ندارم؟ حالا حکایت این نمایش چه بود؟

کانون یک برنامه داشت برای نویسندگان نوجوان که نوشته های خود را آنجا تحویل می دادند و یک متخصص و منتقد داستان نویسی آن را می خواند و هفته بعدش نوشته تو را با تحلیل آن متخصص بر می گرداندند. این شده بود یکی دیگر از کارهای هفتگی من. حسابش را بکنید من آن موقع 12 سالم بود و همه اش می گویم کاش هیجان آن روزها را الان هم داشتم. هر هفته یک داستان می دادم و جوابش را هفته بعد می گرفتم. همه مزیت این کار این بود که من نوشتن را رها نکنم چون کسی که نوشته های مرا می خواند به شدت مرا ترغیب به ادامه دادن می کرد که خودش یک انرژی مثبت خوب برای من بود. متاسفانه هیچ کدام از آن داستانها را اکنون ندارم و البته کارهای آنچنانی هم نبودند. یک جور سیاه مشق. بعدها این برنامه هم متوقف شد و گفتند آقای منتقد اخراج شده است. پس از مدتی که یک کلاس تئاتر راه افتاد تا این نمایشنامه انقلابی را تمرین کنیم دیدم اسم کارگردان این تئاتر با همان آقای منتقد یکی است و او گفت که خودش بوده. ما با هم دوست شدیم و تا قبل از آمدنم هم مرتب این دوست را می دیدم. او بسیاری چیزها را به من آموخت و البته بعدها به دلیل چپ بودنش و مدافع طبقه کارگر بودنش از کانون و همه ادارات دیگراخراج شد ولی خوشبختانه اعدامی این بار در کار نبود. او یکی از باسواد ترین کسانی بود که در تئاتر دیدم. ترجمه های بسیار خوبی کرد و اجراهای بسیار خوبی هم روی صحنه برد. نامش را نمی برم چون نمی خواهم برایش مشکلی ایجاد شود.

تمرین نمایش آقای افصحی مرا برد به آن سالها.

یک رو خوانی از نمایشنامه مرگ یزدگرد در برنامه هفتگی کافه لیت در مونترآل مرا به جای دیگری می برد.
(کافه لیت جایی است که هر هفته علاقه مندان به هنر و ادبیات و فلسفه در یک قهوه خانه جمع می شوند وهرکس موضوعی را ارائه می کند و دیگران آن را به چالش می کشند)

سر صحنه فیلم مسافران

حالا سالها گذشته و من دانشجوی سینما هستم و در میان بسیاری فیلمسازان و نویسندگان یک شیفتگی هم به آثار بهرام بیضایی دارم. شیفتگی که با یکی از فیلمنامه های او به نام آینه های روبرو شروع شد و به فیلمها و نمایشنامه های او کشیده شد. معلم روشهای بازیگری دانشکده ما خانم حائری روزی سه دانشجوی شیفته بیضایی را می برد سر صحنه فیلم مسافران. جایی که قرار است فاطمه معتمد آریا با مجید مظفری توی بالکن خانه با هم گفتگو کنند. ما در سکوت نظاره گر صحنه ای بودیم که هشت بار تکرار می شود و در نظر ما هر هشت بارش شبیه هم بود. صحنه که گرفته می شود بیضایی خوش و بشی با استاد ما می کند و او هم ما را معرفی می کند. بیضایی آن روزها دنبال سیاهی لشکر (الان توی ایران به سیاهی لشکر می گویند هنرور که من هیچ وقت نفهمیدم کسی که مثل مجسمه یک جا می نشیند چه هنری دارد) می گشت و من فوری گفتم که حاضرم نقش یکی از این سیاهی لشکرهای میهمان را بازی کنم. واین شد که یک ماه در فیلم مسافران خودم را چپاندم تا ببینم او چگونه کار می کند. که البته خودش پلی شد تا بعدها بتوانم راضی اش کنم فیلمی بر اساس کارهایش بسازم.

همین شیفتگی است که مرا به برنامه کافه لیت می کشاند تا بار دیگر از روخوانی نماشنامه مرگ یزدگرد لذت ببرم. مرگ یزدگرد به نظر من یک جادوی زبان است. زبانی که هم محاوره و امروزی است. هم کلاسیک و اسطوره ای است و هم اوستایی و آیینی است و اینها چنان در هم تنیده شده که هیچ کجای نمایش احساس ناهمگونی و تصنع را در آن نمی بینی. جادوی دیگر آن ترکیبی است که از نقش ها می بینیم. خود بیضایی در گفتگویش می گوید که خدایان و اسطوره های ایرانی در یک کالبد نبوده اند و در کالبدهای مختلف حضور پیدا می کرده اند که در این نمایش این نکته را مدنظر داشته است اما نکته مهمتر به نظر من برابری جنسیتی است که در تغییر نقشها شاهد هستیم. زن و مرد و دختر که دائم در حال تغییر نقش خود هستند در واقع با این تغییر بیضایی بر برابری آنها تاکید می کند. نکته دیگر نمایشنامه تردید در حقیقت هست. چیزی که محتوای نمایش را به گفته بسیاری به راشومون کوروساوا نزدیک می کند ولی به اعتقاد من مرگ یزدگرد حتی فراتر از راشومون قرار می گیرد چرا که تردید در حقیقت هسته مرکزی راشومون است ولی در اینجا یکی از معانی متن می شود. مرگ یزدگرد در ساختار صحنه ای هم بسیار شبیه مسافران است. مرکزیتی که تماشاگرانی درحول آن مرکزچالش می کنند که البته به علاقه بیضایی به سنتهای نمایشی چون تعزیه بر می گردد.
بچه هایی که این روخوانی را در کافه لیت انجام می دهند با اینکه متن بسیار سنگینی است و هیچ کدام از آنها هم بازیگر تئاتر نیستند از عهده کار بخوبی بر می آیند. یک رو خوانی با حس و حال نمایش که کلمات بدرستی ادا می شود و گیرایی متن را به خوبی منتقل می کند. دستشان درد نکند. حیف شد که نمی توانستم تا پایان کار بمانم و حرفهای انها و دیگران را بشنوم. مطمئنم چیزهای جدیدی فرا می گرفتم.

عکسی از بهرام بیضایی با نقاب فیلم مرگ یزدگرد که سال 1370 (1991) به همراه تعدادی عکس دیگر گرفتم که وقتی یکبار آن را در خبری استفاده کردم بعدها بسیاری دیگر از آن بدون اجازه و نام از آن استفاده کردند که البته انگار یک امر عادی در جامعه ایرانی شده است.

امروز بعدازظهر یکی از دوستانم برایش مهمان ناخوانده می آمد و پتو لازم داشت باید برایش پتو ببرم. از طرف دیگر یکی از دوستانم یک اجرای موسیقی در شب دارد و از من خواهش کرده بروم از اجرایش فیلم بگیرم که در وب سایتش بگذارد. و همین امروز باید بروم دانشگاه کنکوردیا که برنامه نمایش فیلم یکی دیگر از دوستانم را که شنبه بعدازظهر است قطعی کنم. یکی دیگر از دوستان دیگرم می گوید حتما می خواهد مرا امروز ببیند و احتیاج دارد با من حرف بزند. باید تعدادی از عکسهایم را انتخاب کرده روی یک سی دی کپی کنم جایی ببرم. برنامه رو خوانی مرگ یزدگرد را هم اضافه کنید.
پتو را به دوستم می دهم (ساعت15). بدو بدو می روم دانشگاه سالن را قطعی می کنم (ساعت 16). با دوستم حرفهایمان را می زنیم (ساعت 16:30). برنامه نمایشنامه خوانی ساعت 20 شروع می شود. سریع به خانه می آیم تا عکسها را آماده کنم. بعد از آن می روم به نمایشنامه خوانی (ساعت 20). می خواهم تا ساعت 21:30 بمانم اما نگران برنامه دوست دیگرم هستم که باید فیلمبرداری کارش را انجام دهم چرا که دوربین را باید از دوست دیگری بگیرم. بیرون می آیم و خانه دوستم می روم دوربین را می گیرم و بین راه با دوستم تصمیم می گیریم سراغ یکی دیگر از دوستانمان مینا هم برویم. (22:00). مینا ابتدا قبول نمی کند ولی به اصرار من قبول می کند بیاید. مینا جلوی ماشین نشسته و دوست دیگرم هم عقب ماشین. راه را بسته اند و باید از راه دیگری بروم. عجله دارم و همه این اتفاقات گذشته گیجم کرده. اصلا در جای دیگری سیر می کنم. از خیابان فرعی به اصلی رسیده ام. دیر شده. کسی راه نمی دهد من عبور کنم به سمت چپم نگاه می کنم و ماشینی آن دورهاست پس می توانم عبور کنم. سمت راستم ماشینی عبور می کند و مطمئن می شوم می توان عبور کرد که ناگهان یک ماشین را می بینم که به سرعت به طرف سمت راست ماشین من جایی که مینا نشسته می آید. مینا که جلو نشسته خودش را به طرف من پرت می کند و یک ضربه محکم همه ماشین را له می کند. کسی چیزیش نمی شود. خوشبختانه اینجا از فحش خواهر و مادر خبری نیست. یاد جوکی می افتم که توی ایران دو تا ماشین تصادف می کنند و یکی پیاده می شود شروع می کند با فحش دادن به دیگری ترتیب همه خواهر و مادر و عمه و خاله طرف مقابل را می دهد و او هم می گوید حالا تصادف کردی چرا حشری شدی؟! خلاصه اینجا با تصادف کردن کسی حشری نمی شود. ماشینی که به من زده کناری پارک می کند و راننده اش با خونسردی پیاده می شود و شماره پلیس را می گیرد. ولی ماشین من حرکت نمی کند. هر سه پیاده می شویم. مینا و دیگر دوستم دائم در حال خندیدن هستند. نمی دانم شاید عکس العمل آنهاست در برابر ترس و نگرانی شان از تصادف ولی خوشحالم که می خندند. من اما دارم به فیلم run Lola run فکر می کنم. اینکه اگر دنبال مینا نمی آمدم این اتفاق نمی افتاد. اگر دیرتر از کافه لیت می آمدم این اتفاق نمی افتاد. و اگرهای دیگر که سودی ندارد ولی مرا به این نکته غریب می رساند که گاهی چیزی باید اتفاق بیفتد. باید اتفاق بیفتد.
یک ماشین جرثقال می آید تا ماشین مرا به گاراژی ببرد. از طرفی یک هفته قبل به دوستم قول فیلمبرداری کارش را داده ام و نگران او هم هستم. غرق افکارم منتظر پلیسم. چون من از فرعی می آمدم مقصر هستم و چون بیمه من هم یکطرفه است پس باید با ماشینم خداحافظی کنم. همه گرفتاری های زندگی یک طرف این هم اضافه می شود.
ولی اگر بپذیرم که این اتفاق باید می افتاد باید بپرسم چه چیزی پشت آن بود؟ نکته دیگری که فکر مرا به خود مشغول کرده این است تمام این گرفتاری ها و سختی ها زمانی پیش می آید که من دارم کاری را نه برای خود که برای دیگران انجام می دهم. و این حتی باعث نمی شود اگر فردای دیگری کسی از من چیزی خواست بگویم نه. انگار یک جور مبارزه و یا لجبازی با این تقدیرات تلخ می کنم.
به خانه که رسیدم می بینم دوست کانادایی من Gillian که برنامه موسیقی اش را باید ضبط می کردم پیغام گذاشته که منتظر من است. دیر وقت است و نمی توانم به او بگویم دچار چه گرفتاری بودم. الان هم که این مطلب را می نویسم صبح شده و فکر کردم این زنجیره را تا طولانی تر نشده توضیح دهم. زنجیره ای که هر حلقه اش بخشی از زندگی گذشته ماست که اکنون ما را نگه داشته است. ولی چقدر خسته ام. و شاید دلگیر.
به فیلم run Lola run فکر می کنم و جمله ای از کتاب مرگ یزدگرد:

تاریخ را پیروز شدگان می نویسند!

۱۳۸۷/۰۶/۲۳

سریر خون


بیاد بیاور
مردانی که تابوتشان
درخت آزادی بود
بر جنگل انتظار

* * *


چه توضیحی بهتر از خود شعر برای شعر است. چرخشی در رنج و امیدی کماکان سرشار.



سریر خون

نشئه شو سلطان
با تریاک جان من
یا پیمانه رنج
مردمان من

آنی است
بر این دریای خونین خاموش
که صدف ها خفته اند
مرواریدان بیدار
خواب خفته شبانگاهت را
به برقی آشفته کنند

بیارام سلطان...
که سریر خونین زمستانیت
به سپیده دم بهاری ست
که غرقه ات کند
و شید فردای امید
آشیل تاریکی هستی ات شود
جایی که اژدهای نا سیراب
خفته است

پیمانه آخر را که میزنی
بیاد بیاور
جام سرخت را در شهریوری
که زوزه گرگانت
سپیده دمان خاوران را بدرقه می کرد

بیاد بیاور
شبنم چشمان زیبا را
در شبی که مرگ
بی حوصله بر پاشنه اتاق تاریکش دندان می گزید

بیاد بیاور
چه برزن و کوی ها
پذیرای افعی های تو بودند
و تو خونابه مادرانشان را ندیدی

بیاد بیاور
مردانی که تابوتشان
درخت آزادی بود
بر جنگل انتظار

سلطان پر کن پیمانه نشئگی ات را
که این دوش ماران را
سیراب جانی نیست

زود هنگامی است
آنگاه که دندان بر گلوی فرو دستی فرو کرده ای
به برق بامدادی
هزار خفاش وجودت
خاکستری شود
و روسپیان سعادت
رقص آخر خود را
به غمزه روند


دم آخر است سلطان...
تلخ دهانت را که می بندی
به یاد بیاور
قهقهه پیروزی ات را
آنگاه که مردمان من با خاک معامله مرگ می کردند

دیر است که دریابی...
تنها مرگ است که همتابی ندارد
وکسی بر لاشه گرگان نماز نمی گذارد




۱۳۸۷/۰۶/۲۱

تونی...

این هم یکی از آخرین عکسهایی که در فستیوال گرفتم. اگر حدس زدید این عکس کیست؟

۱۳۸۷/۰۶/۰۱

خستگی

چند مطلب را باید می نوشتم که ننوشتم. دلیلش هم این بود که نخواستم همه اش عزای دیگران را مزمزه کنم. برای مرگ شاملو و بر هم زدن مراسمش چیزی داشتم که ماند برای بعد. سالمرگ زهرا کاظمی هم خواستم چیزی بگویم که دیدم شعری که گفته ام خود گویاترین است. خبر مرگ مهرداد فخیمی فیلمبردار ارزشمند سینمای ایران که اتفاقا برای فیلم بیضایی با او هم گفتگویی داشتم مرا وا داشت که بخشی از گفتگویش را اینجا بگذارم اما گفتم این هم بماند شاید وقتی دیگر.
مطلب فستیوال فیلم مونترال هم ناتمام مانده و اگر حوصله ای بود تمامش می کنم و کماکان در این اندیشه ام چطور این فیلمنامه آخرم را به فیلم تبدیل کنم.

راستش می خواستم اینجا از هر دری سخنی بگویم و مثلا بگویم امروز رفتم خونه دوستم و عجب خورشت بادمجانی خوردم اما حرفهای دوستان در باره مطالب وب لاگ مرا دچار وسواس کرده که از هر دری سخن نگویم و همین وسواس با بی حوصله گی من که ترکیب می شود این می شود که مدتها چیزی برای گفتن ندارم یا دارم ولی قیدش را می زنم. فکر می کنم عکاسی کماکان تنها چیزی بوده که اسیر بی حوصله گی من نشده است.
حالامنتظرم یکی یک سیخونک بهم بزند دوباره یک تکانی بخورم. داوطلبی نیست؟

به یاد پرواز خوشان

(این شعر را سالها پیش گفتم ولی تا جهان به عدل وفایی ندارد انگار همین دیروز آن را گفته ام)


سرباز مرگ



وقتي كه باران هم
خسته از باريدن می شود
بر زمين حَرَجی نيست
كه با مرگ پيمان ابدی بندد
تا قصه ناتمام همه روزها و شبهايش را
با سربازان هميشه بيدارش
به پيش برد

آشوب تنهايی
و سرباز مرگ
بر قبرستانی كه پنجره هايش
اميد آفتاب را فراموش كرده اند
پرده سیاه انتظار می کشد

سرباز مرگ
خرامان و بی جواب
تلخ تر ين بوسه ها را
هديه مردمان من می كند

سياه ترين گرگان بيمار
اكنون كه خشكسالی عشق است و اميد!
شاد مانه می درند

وقتي كه باران هم خسته مي شود!!
خنده ها در زوزه گرگا ن
گم می شوند
و سرباز مرگ
قصه بی پايان خود را نقش می زند
تا بنديان بی پناه
پذيرای آباراو شوند
آنان آبگينه جام ابديتی مي شوند
كه هيچ تلنگری اسير زوالش نمي كند

و ما...
باژگون بند يخانه جهانی شده ايم
كه بر ريا می جنگد
و بر مِهر سكوت

خدايا بيدار شو....
فراموشی ات
آذرنگ مردمان من شده
گوش كن!...
آن دورها...
بر خواب خفته ات
غريبه ای آواز می خواند

« درياها هميشه تنهايند»


۱۳۸۷/۰۵/۲۳

پرواز


یک زندان تاریک که فقط کورسوی کمرنگی نشان زندگی را به تو می دهد همه زندگی ات را پر کرده است. سالهایی که می توانستی جهان را به مکاشفه عشق و زندگی به سر بری زندان تاریکی همدم روز و شب توست. و انتظار رهایی... آه انتظار رهایی چه حرف قشنگی است که فقط خاطره داستان های کودکی ات شده است. هنگام که مادر دست گرمت را می فشارد تا خوابهای رنگ و وارنگ تو را از سیاهی دورورت جدا کند و رهایی را در رویاهای کودکی ات ببینی. اکنون همه امید رهایی ات شده این کورسوی کمرنگ که شاید این هم سرابی بیش نباشد.
حالا پدر دیگر آن قهرمان رویاهایت نیست که همه دیوار ها را می شکست و نجات بخش اسارتت بود. یاد شعر فروغ می افتی:

نجات دهنده در گور خفته است .

مادر اما به انتظار است. امیدوار... بیهوده اما. پس اینجا پایان کار است.
جایی برای قدم زدن نیست. جایی برای حرف زدن نیست. جایی برای خندیدن نیست. حتی جایی برای اشک ریختن نیست.
در باز می شود. این روزنه امیدی است؟ باز هم می توان کنار مادر قصه ها را شنید؟ ماهی سیاه کوچولو الان کجاست؟ حتما توی یک دریا...! یا شاید هم در اقیانوسی به همه کلنجارهایش می بالد. پاسخ کنجکاوی اش را می گیرد. از راهروهای تاریک که عبور می کنی به چهره های نا آشنا می رسی. پس مادر کجاست؟ چرا پدر از گور بر نمی خیزد تا مرا از دست این ددمنشی برهاند؟ با خود همچنان زمزمه پرواز را داری. باید پاسخی بیابی در خور گرگانی که سنگ بر سنگدلی آنها رشک می برد تا به رهایی برسی، یا به زندان جدید تری؟ از دیواری به دیواری دیگر. اما تو از دیوارها خسته ای. می خواهی خود رها کنی. سالهاست که پاسخ استواری خود را گرفته ای و در بی جوابی این سقاوت مانده ای…در مانده ای. حالا کورسوی امیدت جای دیگری است. مادر اما در انتظار است. و انتظارش با لباسهای رنگ و وارنگ تو پایان می گیرد. تو اما از دیوار ها عبور کردی تا به دریا برسی.
حالا ما مانده ایم و دیوارها، ما مانده ایم و بیداد ها، ما مانده ایم بی هیچ کورسویی.

مادر اما هنوز به انتظار است.

حتی جایی برای اشک ریختن هم نیست.


۱۳۸۷/۰۵/۱۱

یک شعر (آن دورها)



آن دورها


سنگ گریه نمی کند
می گریاند
سنگ خنده نمی کند
نمی خنداند

سنگ خنگ است
سنگ رحم نمی کند
سنگ عشق را نمی فهمد
سنگ مویه را نمی فهمد
سنگ درد من و تو را نمی داند
سنگ خسته که نمی شود
می خستاند

سنگ اشک حالی اش نیست
سنگ پیچش دستان حالی اش نیست
سنگ مکیدن پستان حالی اش نیست
سنگ رقص لبان حالی اش نیست
سنگ رنگ حالی اش نیست
سنگ قرمزی خون بر چهره تو حالی اش نیست
سنگ هیچی حالی اش نیست

سنگ قصه نمی گوید
قصه تو را هم گوش نمی کند


سنگ گریه نمی کند
می گریاند

۱۳۸۷/۰۴/۲۷

رقص گذشته

وسط یک دایره چرخان در یک کلاب رقص مونترال که همه در حال رقصیدن هستند و من هم طبق برنامه هفتگی خودم که جمعه و شنبه شبها را به رقص اختصاص داده ام در حال رقصیدن هستم ناگهان متوجه می شوم که بغض عمیقی دگرگونم می کند. گمان همه این است که مست و قاطی کرده ام.

* * *

میان گرد و خاک و غبار و باد تندی که می وزد با قد کوچکم اسلحه کلاشینکف را محکم چسبیده ام و توی یک صف با بقیه بسیجی های داوطلب که می خواهیم کشور را در مقابل دشمن حفظ کنیم منتظر نشسته ایم تا سوار هلی کوپتر شویم. جزیره مجنون که یک جزیره کوچک در احاطه آب و نی زارهای بیشمار است و در جنوب ایران است توسط بسیجیان جان بر کف که واقعا هم جانشان را مفت می دادند فتح شده و باید هر طور شده آن را در برابر حمله دشمن حفظ کنیم. جزیره ای که اصلا جزیره ایران نبود اما قرار بود طبق گفته رهبر از طریق این جزیره به بصره برویم و بعد کربلا و بعد هم قدس را آزاد کنیم.

دشت هویزه (16 سالگی)

هلی کوپترها می آیند عده ای را سوار می کنند و عده ای هم می مانند. به لحاظ مشکل حمل و نقل با هلی کوپتر قرار می شود بقیه با ماشین و بعد قایق تا خط اول جبهه بروند. با کوله پشتی سنگینی که یک پتوی کوچک رویش ولو می خورد، قمقمه آب، کیفی از نارنجک، خشاب اسلحه، کیف کمکهای اولیه و خرت و پرت هایی که هر کدام به قسمتی از شلوارم آویزان شده اند و باید دنبال خودم بکشم همراه بقیه به راه می افتم. جثه ریزه میزه من در سن شانزده سالگی باعث شده شانه هایم احساس کوفتگی کنند اما مقاومت غریبی مرا استوار نگه داشته است. بعد از مقداری پیاده روی در طوفان شنی که همه جای چشم و گوش و سرمان را پر از شن کرده در نقطه ای که تعدادی کامیون ایستاده اند توقف می کنیم. صندوقهای چوبی بزرگی را باز می کنند و ماسکهای ضد شیمیایی را تحویلمان می دهند. چیزی که در باره اش به ما نگفته بودند و خیلی سریع می گویند که چگونه از آن استفاده کنیم. حالا یک بار دیگر اضافه می شود. این را به کجا آویزان کنم؟ به زور ماسک را توی کوله جا می دهم و راه می افتم. ماشینهای وانت لندکروز می آیند. با بقیه گروه عقب آن می نشینیم و ماشین راه می افتد. یونولیتهای بزرگ و پهن را به مسافت 16 کیلومتر روی آبهای جزیره به هم وصل کرده اند تا ماشین ها بتوانند روی آنها حرکت کرده و به آنسوی جزیره بروند. جسدهای سربازانی که یونولیت ها را به هم وصل می کرده اند هنوز روی آب شناور است. هر لحظه خمپاره ای دور ور می خورد و سرمان را خم می کنیم. دور تا دور یونولیت ها را نی زارهای بلند در بر گرفته که پنج متر آن طرفتر را نمی دانی چه خبر است. پس از مسیری طولانی با ماشین باید سوار قایق شویم. اولین بار است سوار قایق می شوم. از کویر کرمان خودم را به اینجا کشانده ام که نشانی از کویر ندارد. یک ساعتی را با قایق در میان خمپاره هایی که به تناوب زده می شود می رویم تا به خشکی می رسیم. جای غریبی است. خاکش سیاه و تا بخواهی پر از پشه است. پشه های بزرگی که گروهی روی صورتت می ریزند. یک پماد برای دور شدن پشه ها داده اند که بوی بسیار گندی می دهد ولی برای نجات از شر پشه ها مجبوریم آن را به سر و صورت خود بزنیم. سوار یک وانت می شویم تا به خط مقدم برویم. جلوتر پیاده می شویم و باید از اینجا را پیاده برویم. خمپاره و گلوله لحظه ای در اینجا متوقف نمی شود. همینطور می ریزد. و جنازه است که از جلوی چشمم عبور می کند. تصویری که هیچ گاه از ذهنم نمی رود سه نوجوان روی یک خاکریز بود. در حالی که یکدیگر را بغل کرده اند هر سه توی بغل هم کشته شده اند. جلوتر یک خاکریز کوچک را با هزار زحمت و کشته های بی شماری که دور آن ریخته اند درست کرده اند تا پشت آن مستقر شویم و از حمله دشمن جلوگیری کنیم. چیزی که توی جنگ می گفتند پاتک. تک را ایران زده و جزیره را گرفته و باید جلوی پاتک عراق را بگیریم. خاکریز بسیار کم ارتفاعی است و همین باعث می شود سرمان را خم کنیم تا پشت آن حرکت کرده و تقسیم شویم. لحظه ای غفلت همان می شود که دوست نزدیک من که در یک گروه بودیم در کنار من گلوله ای وسط پیشانی اش می خورد.

* * *

هنوز وسط دایره چرخان و رقص اندامها با بغض در حال رقصیدن هستم.

* * *

جنازه ها و جسدهای ولو شده مرگ هر کسی را آنجا برایت عادی می کند. حسی که الان در من وجود ندارد و مرگ هر انسانی مسئله اساسی درگیری های ذهنی من است و اصلا هم عادی نیست. آنقدر خون و جنازه های لت و پار و تیکه شده می بینی که خوردن گلوله توی پیشانی همگروهت فاجعه عظیمی نیست. به بهشت رفته است. نمی دانم چرا توی اون سن و سال کم توان دیدن این همه خشونت را داشتم ولی الان که بزرگتر شده ام دیدن کوچکترین خشونتی آزارم می دهد؟ چرا نمی توانم الان حتی یک زخم کوچک را ببینم؟ حتی یک قطره خون حالم را دگرگون می کند!! هنوز پاسخی نیافته ام.
کشته شدن نفر کنار من فرمانده را به طرف من می کشاند.
- پشت خاکریز ننشین. با همین نوک اسلحه یه گودال بکن برو توش.
چه گودالی می توانم با نوک اسلحه بکنم اون هم در حالی که هر ثانیه در اطرافت خمپاره می ریزد!! چون ریزه میزه هستم گودال بزرگی لازم نیست بکنم. غروب است و باید تا شب گودال را بکنم. به هر زحمتی یک چیزی می کنم و خودم را توی آن جای می دهم. تا صبح آنقدر اطراف خاکریز را خمپاره می زنند که همه اش خاک روی سر و صورتم می ریزد. با این حال از خستگی بیش از حد میان این همه خاک و خل و سر و صدا خوابم می برد.
فردایش خبر می آید که آب تا سه روز دیگر نمی رسد و باید آب قمقمه ها را تقسیم کنید. به قمقمه که نگاه می کنم می بینم آبی در آن نمانده. راه حلی که یاد گرفته بودیم و موثر هم بود این بود که توی در قمقمه آب را بریزیم و مثلا دو بار اینطوری آب را بخوریم. اما باز هم تشنه بودیم. هوای آنجا بی شرمانه گرم بود. افتاده بودیم میان جسدهای دیگران و قمقمه های آنها را چک می کردیم. همین که صدای آبی از تکان دادن قمقمه ای می شنیدیم لبخندی می زدیم و قمقمه را بر می داشتیم. بعد از سه روز بی آبی سرانجام آب می رسد به اضافه کنسروهای تن ماهی جنوب که من کرمان که بودم خیلی دوست داشتم ولی توی جنگ از بس به خوردمان دادند بدم آمده بود. اما گرسنگی چاره ای نمی شناخت. دو هفته را با این فلاکت گذراندیم تا جایمان را به گروه دیگری دادیم تا پس از استراحتی کوتاه دوباره بر گردیم.
به اردوگاه موقتی می رویم تا مدتی را در آنجا سپری کنیم. آن روزها دوره ای بود که عراق بمب های شیمیایی بی شماری را می زد و مرتب باید ماسک خود را می گذاشتیم. گاهی ساعتها ماسک روی صورتمان بود که با گرمای آنجا عذاب آور بود. اما بودند بچه هایی که از سنگرشان جدا بودند و فرصتی نداشتند تا ماسک خود را بزنند و صورت و بدنشان کبود می شد که اصلا نمی توانستی نگاهشان کنی و اگر به گاز شیمیایی خیلی نزدیک بودند زمان زیادی نمی برد که زنده می ماندند.
پس از مدت کوتاهی دوباره به خط مقدم برگشتیم. در راه برگشت تغییر عظیمی رخ داده بود که باورم نبود و آن این بود که عراق آب دجله را به طرف تاسیسات اطراف جاده رها کرده بود و تمام مسیر اطراف جاده که پر از امکانات بود زیر آب رفته بود. حتی جاده هم داشت ارتفاعش کم می شد و به سطح آب نزدیک می شد. باور کردنی نبود که کیلومترها راه اطراف جاده را آب فرا گرفته بود و همه تاسیسات منجمله کانتینرها و ماشینها و موتورها زیر آب رفته بود. به خط مقدم که رسیدیم دیدم همان جایی که با هزار زحمت گودال کنده بودم اکنون سنگری بود با کیسه های شنی. همه مسیر خاکریز به همین شیوه سنگرهای متعدد زده بودند که البته همانها هم یک خمپاره قوی می خورد با خاک یکسان می شد.شب بود و باید به ترتیب توی سنگرها تقسیم می شدیم. هنوز بسیاری از جنازه ها اطراف خاکریز چون گذشته ولو بودند. نوبت من که شد وارد سنگری شدم که دیدم جنازه یک بسیجی داخل آن است. دو زانویش را بغل کرده بود و نگاهش به سقف دوخته شده بود. چشمانش باز بود و یک خنجر را که توی دستش بود توی کیسه شنی فرو کرده بود. بوی مرده می داد سنگر. نه بوی خوش و گلاب که توی کله مان کرده بودند. سنگرها همه کوچک بود و برای یک نفر. یک بخشی توی زمین کنده می شود و دور تا دور آن هم کیسه های شن قرار دارد. روی سقف آن هم پلیت های فلزی می گذاشتیم روی پلیت را با شن و کیسه شن پر می کردیم (نمی دانم پلیت چه اسم دیگری دارد اما فلزگالوانیزه ای بود که موج داشت). ولی همین سنگر با یک خمپاره 82 به راحتی تخریب می شد. بیشترین خمپاره هایی که استفاده می شد دو نوع بود. خمپاره 60 و خمپاره 82. خمپاره 60 میلی قدرت تخریبی کمتری داشت ولی خطرناکتر بود. موذی بود. چون وقتی می آمد هیچ صدایی نمی شنیدی و ورودش را حس نمی کردی. برای همین ناگهان یک خمپاره 60 کنارت منفجر می شد و کارت تمام بود. همین خمپاره شصت بود که یکی از دوستان مرا که آمده بود سنگر من با هم گپی بزنیم موقع رفتن جانش را گرفت. من فقط صدای فریادی شنیدم. وقتی از سنگر بیرون آمدم هم او که لحظه ای پیش در برابر من لبخند می زد و با هم چایی می خوردیم بدنش سوراخ سوراخ شده بود. خمپاره 82 چون بزرگتر بود هنگام آمدن خبر می داد یک صدای سوت می شنیدی و باید سریع دراز می کشیدیم. خمپاره ها را می شود موشکهای کوچکی نام برد که وقتی به زمین می خوردند و منفجر می شدند به تکه های نا منظم فلزی تقسیم می شدند و پخش می شدند. بنابراین اگر خوابیده بودی از شر تکه های آن در امان بودی. اما 82 اگر در نزدیکی ات منفجر می شد چون قدرت انفجار بالایی داشت و صدای مهیبی هم داشت روی سیستم شنوایی و مغز اثر می گذاشت. اصطلاح موجی از همین جا می آید. موج انفجارات مهیب که یکی اش همین خمپاره بود سیستم مغزی را مختل می کرد.
نمی توانستم تا صبح را توی یک سنگر کوچک کنار یک مُرده بخوابم. از سنگر بیرون آمدم. فرمانده گفت چی شده؟ گفتم اینجا یک شهید است من نمی تونم اینجا بخوابم. گفت این سنگر تو هست و من می گم باید اینجا بخوابی. گفتم هر کار می خواهی بکن من اینجا نمی خوابم. یکی از هم گروهی ها که خودش دو تا از برادرهایش در جنگ کشته شده بودند گفت من می روم. نفس راحتی کشیدم و سنگر دیگری را به من دادند.
من نه یک یا دو شانس بلکه شانس های بی شماری آوردم که اکنون زنده ام. یکی از آنها این بود که روزی که در سنگرم در حال نوشتن خاطرات روزانه ام بودم (هنوز این یادداشت ها را دارم) سنگرم به شدت تکان خورد. خاک اطرافش ریخت و من پیش خود گفتم تمام شدم. لحظه ای به انتظار نشستم و بعد با نگرانی و احتیاط از سنگر بیرون آمدم. یک سوراخ عمیق روی سنگر ایجاد شده بود و یک خمپاره 82 داخل آن بود. عمل نکرده بود. خمپاره ها به یک دلیل ممکن بود عمل نکنند و آن هم این بود که همه خمپاره ها یک ضامن در نوک خود داشتند که باید ضامن آن را می کشیدی و بعد پرتابش می کردی. گاهی خمپاره زن فراموش می کرد ضامن را بکشد. چرا ضامن داشت چون توی حمل و نقل آن ضامن باعث می شد هر فشاری به نوک آن وارد می شد بی تاثیر باشد. ضامن را که می کشیدی نوک آن به زمین می خورد و منفجر می شد. من هنوز نمی دانستم چرا این خمپاره عمل نکرده. رفتم سراغ سنگرهای دیگر و گفتم چی شده. باورشان نشد. فرمانده را صدا کردند. فرمانده آمد و گفت نزدیک نشوید. به آرامی طنابی را به انتهای خمپاره وصل کرد و آن را به آرامی بیرون کشید. نگاهی به آن کرد و نگاهی به من. گفت ضامن ندارد. همه مرا نگاه کردند. فرمانده به همه گفت توی سنگرهایشان بروند چون می خواست خمپاره را پشت خاکریز پرت کند. من توی سنگر بودم که صدای انفجاری شنیدم. فرمانده به سنگر من آمد و مرا بوسید. گفت تو نظر کرده ای. حرفش را به شوخی گرفتم اما از آنهایی بود که خیلی به کارش ایمان داشت. البته بعدها توی عملیات فاو کشته شد.
جدا از این شانس های دیگری هم داشتم که جای گفتنش در اینجا نیست. تلخی های بسیار که جای گفتنش نیست. جنگ جز تلخی و سیاهی چیزی ندارد. چرا قصه جنگ را گفتم. بسیاری نمی دانند که من در جنگ هم بوده ام و آنها هم که می دانند هر گاه می خواهند صحبت جنگ را بکنند من موضوع را عوض می کنم. فرار می کنم. اصلا حوصله اش را ندارم. بعضی ها گمان می برند می خواهم خودنمایی کنم که از این تصور حالم به هم می خورد. برای خود من یاد آوری این همه فاجعه مرا به سوی یک فاجعه دیگر می برد. بنابراین از بین بردنش برایم آرامش بیشتری دارد. اما چند روز پیش که با یکی از دوستانم قدم می زدیم می گفت تو نباید از خاطرات جنگ فرار کنی. می گفت تحقیقاتی خوانده که آنهایی که از این چیزها فرار می کنند برایشان بدتر می شود و باید بروند به درون همان چیزی که ازش فرار می کنند. همین می شود که از او اصرار و از من انکار. با خودم می گویم باشه ببینم چطور می تونم باهاش بجنگم. و همین می شود که توی یک دانس کلاب تصویر همه جنازه ها و خون و بدنهای تیکه تیکه جلوی چشمم می آید و اشکم را در می آورد. تاب نمی آورم. بیرون می آیم. با خودم می گویم گور بابای هر چی تحقیق و گزارش. چرا خودمو آزار بدم. دوباره تلاشی برای فراموشی اش. ولی انگار نمی شود.
شانس می آوری زنده ای ولی شانس نمی آوری که درست زنده باشی.

..................دشت عباس در جنوب ایران (15 سالگی)............ نمای کوتاهی از من در موزیک ویدئو

همه این اتفاقات جالب را خواندید یک چیز بسیار بسیار عجیب می خواهم نشانتان بدهم. اول به این عکس من که مربوط به دوره جنگ است نگاه کنید (دشت عباس). چند وقت پیش یک موزیک ویدئو از نازنین افشین جم که ملکه زیبایی کانادا بوده و اکنون هم فعالیت های انسان دوستانه می کند دیدم که بخشی از آن برای هر کسی عادی و برای من شوک آور بود. خودم را در بخش کوتاهی از آن دیدم. حتی به او پیغام هم دادم که این بخش فیلم را از کجا تهیه کرده که البته جوابی نداد ولی خیلی برای خودم جالب بود که توی موزیک ویدئو او تصویر آن سالهای من با آن قیافه بچگانه به چشم می خورد. عکس آن صحنه را اینجا می گذارم تا بدانید چه کسی را می گویم.
هنوز که عکسهای آن دوره را می بینم با خودم می گویم چقدر ساده بودم.



۱۳۸۷/۰۴/۱۶

شعر (رهایی)




رنگ سفید از دستم رها می شود
رنگ سرخ در سرم می چرخد
سیاه مرا با خود می برد


عشق روی هوا بال می زند
به چنگش نمی آورم


گوسفندی اشک می ریخت
بر خون مادرش
که رقص مرگ بر زمین نقش می زد

غم های در صندوقچه
خنده های در قاب عکس
چه آشوبی است این...
رستاخیز تنهایی


عشق روی هوا بال می زند
به چنگش نمی آورم

.

۱۳۸۷/۰۴/۱۴

به تو چه!!

گفتار قبلی من با عنوان "نه زیاد عجیب ولی واقعی" یک ارتعاشاتی داشت که خالی از فایده نبود. تعدادی از دوروریها به کلی ترجیح دادند همان نیم بند رابطه هم نباشد و راه خود رفتند. که چه بسیار خوشوقتم که این اتفاق افتاد. گاهی می بینی مثلا در باره یک موضوع انسانی با چنان هیجانی در حال صحبت کردن با یکی هستی که انتظار یک هیجان متقابل و یک بده و بستان سازنده را داری اما وقتی طرف در پاسخ هیجان تو مثلا می گوید این پسره رو می بینی! رفت از چین آهن پاره آورد میلیونر شد. وا می روی. با خودت می گویی زندگی آنقدر کوتاه است که بهتر است رنج بودن با این بسیار گرفتارها را نکشم. وقتی هم با هزار دسیسه می خواهی آنها را از زندگی ات دور کنی تا انرژی ات را صرف بیهوده گی زندگی دیگران نکنی می بینی نمی شود. کار به جایی می کشد که زبان را که از قدیمی ترین اختراعات بشری است با مستقیم ترین شکل آن به کار می بری و تفاوت ها را گوشزد می کنی باز هم کارساز نمی شود. حالا چگونه می شود که یک مطلب وب لاگ باعث می شود این چسبنده های عاطلِ زندگی ات تو را رها کنند و به دنیای بیمار خودشان مشغول شوند سوالی است که به جوابش فکر نمی کنم به این فکر می کنم هر چه سبک بال تر در اوج تر.
تعدادی دیگر به دلجویی پرداختند که آن را به حساب مهر دوستان می گذارم.
تعدادی از دوستان بسیار قدیم دانشگاه را دوباره پیدا کردم که دوست خوب همیشه نعمتی است که به ساده گی یافت می نشود.
جالب ترین بخش آن این بود که چند نفری که اصلا فکرش را هم نمی کردم گفتند ما هم عین تو هستیم.
تعدادی هم شک داشتند ولی اکنون ایمان آورده اند که دیوانه ام. این هم البته خوشوقتی بزرگی است. سبکبال تر.
و تعداد بسیاری از من ایراد گرفته اند که اینو چرا نوشتی اونو چرا نوشتی و چرا مسائل خیلی شخصی و خصوصی خودتو می نویسی.
مینا راست می گه که "زندگی در چهار چوب سیستم های استبدادی و دیکتاتوری تو همه ما یک دیکتاتور کوچک پرورونده"(در نظرات شعر بی تاب). همه ما می خواهیم بقیه همان طوری فکر کنند که ما فکر می کنیم. همه اظهار نظرات ما انگار سایه ای است از یک دیکتاتور کوچک که بر دیگری تحمیل می کنیم. خب، پر واضح است که دو انسان با دو طرز فکر برابر و خصوصیات برابر اصلا توی این جهان پیدا نمی شه. ولی تحمل نظر دیگری و زور نکردن نظر خودمان بر دیگری چیزی است که باید به آن برسیم. حتی اینجا (وب لاگ) که برای من یک گوشه تنگ و خلوتی است که توی این میلیونها نوشته و حرف و حدیث این یک وب ریزه نا دیده است و می خواهم چیزی را برای دل خودم و یا دیگرانی که درد مشترک با من دارند بگویم باید همه اش جوابگوی عاطلان و بیکاران باشم که اینی که گفتم به تو چه. این عکسی که گذاشتم به تو چه. اصلا من تلخم به تو چه. و الی آخر. مسخره اینجاست که مثلا اگر تو یک قد کوتاه هستی می خواهند تو را بلند ببیند. بلندی، کوتاه ببیند. سیاهی، سفید ببیند. و همین هایند که به آرمانهای انسانی تو و همه انسانهای دیگر زخم می زنند. اصلا انسان را از فیلتر دیگری می بینند. خلوص انسانی برایشان نا مانوس است. حالا تو بگو کوتاه زاده شده ای مغزش از منطق محدود خودش فراتر نمی رود. می خواهد تو بلند تر باشی. بگو وقتی بدنیا آمدی چون همه کودکان جهان بودی. با چشمی و لبی و دهانی و غریزه ای که چون همه می گرید و می خندد. باز می خواهد تو آن باشی که او می خواهد. و همین می شود که همان کودک خالص و معصوم یکسان جهانی بعدها که خلوص خود را با ویروسهای بی شمار جهان پیرامونش ترکیب کرد می شود یکی ازهمان بیماران که به قول نسیم هی می دود ولی هنوز سر جای اولش است. و البته حرف دیگرش را قبول ندارم که بعضی ها مرده بدنیا می آیند. تمثیل زیبایی است اما منطقش را نمی پذیرم. من با منطق گرگ زاده گی مشکل دارم.
به هر حال این گرفتاری من با بعضی از این آدمهای بیمار مرا یاد یک شعر خیام می اندازد که یک خواننده جوان به اسم همای فومنی که من تازه کشفش کردم آن را خوانده است. گروهی دارد به اسم مستان که این آواز را در مجموعه "دوزخیان زمین" خوانده است. از انتخاب شعرهای این آلبوم (که عموما شعرهای خیام است) و نوع خوانش آن خوشم میاد. البته هنوز با داد و هوار زدنهای بی معنی در موسیقی اصیل مشکل دارم اما جدا از آن برخی از کارهای این گروه را حال می کنم که شعرهای خیام در این خوش آمدن بی تاثیر نیست. حتما در نوشته های بعدی بعضی از آهنگهای دیگر آنها را خواهم گذاشت.
خیام توی دوره خودش بسیاری از گرفتاری های ما را دریافته بود اما کو گوش شنوایی که اکنون حرف او را دریابد. این خوانش را روی یکی از عکسهای خودم گذاشتم.

زاهدا ، من که خراباتی و مستم به تو چه

ساغر و باده و بد بر سر دستم به تو چه

تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا ؟

من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من، من که تر هستم به تو چه

۱۳۸۷/۰۴/۱۰

نه زیاد عجیب ولی واقعی

نوجوان که بودیم یک مجله ای بود به اسم دانستنیها که خوراک هفتگی من و برادرم بود. تنها مجله رنگی آن موقع بود و مطالبش هم جدید و جالب بود. یک صفحه ای داشت به اسم "عجیب ولی واقعی" که اتفاقات و کشفیاتی را که در آن دوره عجیب می نمود (وچه بسا الان بسیار عادی باشد) می نوشت و ما همه اش آن صفحه را به این و آن نشان می دادیم که مثلا باورت میشه یکی اینجا با تلفن حرف بزنه تصویرش روی یه تلفن دیگه اون سر دنیا دیده شه؟ می گن کامپیوتری درست شده که می تونه عکستو همزمان اون سر دنیا نشون بده!! و خیلی چیزای دیگه که واقعا جالب بود برای ما.
حالا چیزی که می خوام بگم زیاد عجیب نیست ولی کاملا واقعی است که دیروز برای من اتفاق افتاد.
یه طرح قدیمی برای یه فیلمنامه داشتم در باره یه مهاجر ایرونی (که می تونست تصویری از خودم باشه) که هر چی این ورو اون ور میزنه کاری پیدا نمی کنه و ناگهان از دیدن عکس آدمی که در حال پرت کردن خودش از بالای یک بلندی است فکری به ذهنش می خورد و یک آگهی توی روزنامه می دهد که "قبل از خودکشی با ما تماس بگیرید". او می خواهد با گرفتن فیلم آدمهایی که می خواهند خودشان را بکشند و فروش فیلمها شاید گرفتاریهای بیشمار مالی اش را حل کند و بتواند درآمدی کسب کند. اما در این راه اتفاقات بی شماری برایش می افتد که فیلم را به یک فیلم سیاه و گاهی یک کمدی سیاه نزدیک می کند.
یک فیلمنامه جدید هم این روزها دارم می نویسم که داستان یک دکتر روانشناس سکسولوژیست است که توسط یکی از بیمارانش که یک دختر جوان نقاش است کشته می شود و دختر خودش را جای دکتر جا میزند تا بیماران او را بر اساس سلیقه و بیماری که دارند انتخاب کند و بکُشد. وقتی جلوتر می رود در می یابد همه جامعه بیمار است و از توان اون خارج است که همه را بکُشد.
گاهی که این پریود فکری من شدت می گیرد با بدبینی های همیشگی من ترکیب می شود و به خودم می گویم آدم چی می شد یک روزخودش را از شر همه این گرفتاریها خلاص کند و راحت شود.
حالا داستان دو تا فیلمنامه من را که دارید این شرایط روحی را هم کنارش بگذارید و نتیجه این می شه که دو روز پیش توی یه بحث آزاد اینترنتی توی سایتی که همه آزادند موضوعات مختلف رو به بحث بگذارند با یک اسم مستعار بحثی رو باز می کنم که متنش اینه:
بهترین راه برای خودکشی که کمتر درد بکشی چیه؟
یکی دو نفر به شوخی یه چیزایی می گن یکی دو نفر هم می خوان کمکت کنن و می گن امیدوار باش به ما ایمیل بزن و در همین حد تمام می شود.
این موضوع من رو به فکر واداشت که اگه مثلا یه دختری بگه دنبال یکی می گرده باهاش حال کنه چه بمباران ایمیلی می شه ولی یکی بخواد خودشو بکُشه اصلا کسی به تخمش هم نیست.
دیشب می خواستم برم جاز فستیوال عکاسی کنم. لباسمو عوض می کردم که زنگ آپارتمانمو یکی زد تا اومدم گوشی رو بردارم ببینم کیه قطع شد. سریع آماده شدم برم بیرون که تا در رو باز کردم دیدم دو تا پلیس که یه زن و مرد جوان بودند پشت در هستند با چند تا کاغذ و یادداشت.
پلیس زن: مستر آریان!؟
من: بله
پلیس مرد: می تونیم بیاییم داخل؟
من (کمی دستپاچه): بله ولی بذارید کمی مرتب کنم.
پلیس زن: اشکالی نداره. فقط چند تا سوال داریم.
داخل آپارتمان می شوند و من سریع لباسهای پخش و پلا رو بر می دارم و می ریزم تو اتاق خواب. هنوز نمی دونم مشکل چیه.
پلیس مرد: شما یه نظر دادی توی اینترنت که بهترین راه برای خودکشی چیه؟
تازه دوزاریم افتاد. هم گیج بودم که من نه اسم و نه ای میلی دادم که کسی بدونه و اینا چطوری فهمیدند که حتی آدرس منم پیدا کردند. هم اینکه حالا جوابشونو چی بدم.
من: بله من بودم. خب، خواستم ببینم راه حل ساده این کار چیه و بقیه چه نظری دارند و در آخر هم ببینم برای بقیه چقدر مهمه اگه یکی بخواد خودشو بکشه.
هر دو با تعجب یکدیگر را نگاه می کنند و به فرانسه با هم صحبت می کنند.
پلیس مرد: فرانسه هم صحبت می کنی؟
من: un peu (یه کمی)
پلیس زن: شما به خودکشی فکر می کنید؟
من: همیشه. ولی زیاد جدی نگیرید فقط حرفشو می زنم.
پلیس زن: الان حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟
من: حالم گاهی خوبه گاهی نه. الان معمولی ام.
دوباره با هم صحبت می کنند.
پلیس زن: ما اینجا هستیم به شما کمک کنیم. هیچ قصد دیگه ای نداریم.
من: شما به من نمی تونید کمک کنید چون مشکل من با جامعه است. شما منو کمک کنید جامعه رو چیکار می کنید؟!
هر دو گیج شدند و به فرانسه صحبت می کنند. باورشان شده من دیوونه ام.
پلیس مرد: اگر جایی که می خواستید برید زیاد مهم نیست ما ترجیح می دهیم شما با ما بیایید بیمارستان.
من: کارم زیاد مهم نیست ولی بیمارستان برای چی؟
پلیس زن: فکر می کنیم بهتره با یه دکتر صحبت کنی.
فیلمنامه ها، پریود فکریم، آدمها، خسته گی و...و...همه توی ذهنم یه لحظه مرور می شه.
من: باشه. بریم. من هیچ وقت چیزای جدید رو رد نمی کنم.
در حالی که پلیس مرد جلو و پلیس زن عقب من حرکت می کنند مرا تا ماشین پلیس اسکورت می کنند. بعضی از همسایه ها که صحنه را می بینند حواسشان جمع می شود دفعه بعد با من چطور برخورد کنند.
اولین بار است سوار ماشین پلیس می شوم. خودش تجربه جالبی است. یک شیشه بین صندلی جلو و عقب است که حالت کشویی دارد و کنار می رود. پلیس زن رانندگی می کند و پلیس مرد با کامپیوتری که توی همه ماشینهای پلیس هست مشخصات مرا وارد می کند.
به بیمارستان می رسیم. پلیس و غیر پلیس تفاوتی نمی کند همه باید نوبت را رعایت کنند. توی صف اورژانس ایستاده ایم که با پلیس زن صحبت را باز می کنم.
من: چه فرقی برای شما می کنه یکی مثل من توی این دنیا باشه یا نه؟ می دونی روزی چند تا آدم دارند توی دنیا می میرند؟! از جنگ. از فقر. از بسیاری چیزای دیگه.
خودم هم می دونم سوال مسخره ای کردم. این بیچاره چه گناهی کرده.
پلیس زن: خب این وظیفه منه به آدما کمک کنم. این کارو انتخاب کردم چون کمک کردن به آدما رو دوست دارم.
دلم می خواست همونجا بگیرم ماچش کنم، اما ترسیدم. یه سوال مسخره دیگه.
من: خب، اگه خارج از شغلی که داری یکی رو ببینی کمک لازم داره و اصلا توی کار تو گنجانده نشه چی؟ کمکش می کنی؟ تو چون وظیفه ات است کمک کنی داری کمک می کنی. شدی مثل رباتی که کمک می کنه. کمک کردنت روی خواست قلبیت ممکنه نباشه.
پلیس زن فکر می کند. لبخند می زند.
پلیس زن: من می تونستم برم نجار شم یا یه فروشنده. من این کارو انتخاب کردم چون دوست دارم آدما رو کمک کنم. حتی اگه برنامه هر روزم باشه بازم از اون لذت می برم...
پرستار: بفرمایید داخل.
من و دو پلیس وارد می شویم. پلیس مرد به فرانسه به پرستار توضیح می دهد. انگار اولین بار است چنین مورد بیمار اینترنتی دیده شده. پرستار مثل یک ربات سوال می کند.
پرستار: چند وقته به خودکشی فکر می کنی؟
من: گاهی میاد گاهی می ره. از خیلی قدیمها.
پرستار: هیچ صدای غریبه ای می گه این کارو بکن؟
من: نه. فقط صدای خودمه.
پرستار: فکر کردی چه جوری این کارو بکنی؟
من: بله. فکر کنم تیغ بد نباشه.
پلیسها با هیجان صحبت می کنند و چیزی یادداشت می کنند.
پرستار: دارویی مصرف می کنی؟ سابقه بیماری؟
من: نه. هیچ دارویی مصرف نمی کنم سابقه بیماری هم ندارم.
پرستار مرا به اتاقی راهنمایی می کند. پلیسها مثل قبل یکی جلو و یکی عقب مرا می برند. لباسهایم را باید در آورم. پلیس مرد می آید و آخرین مشخصات را در کاغذهایش می نویسد. پلیس زن جلوی در مواظب است. پرستاری می آید و همان سوالات تکراری را می پرسد و همان جوابهای تکراری را می دهم. پرستار دیگری آزمایش خون می گیرد و آزمایشهای دیگر. ساعت 8 شب آمده ام و الان 11 شب است. به اتاق دیگری می روم که یک میز و صندلی دارد. خانم دکتری که زبان اصلی اش فرانسه است ولی با من انگلیسی صحبت می کند با یک لبخندی که از لبانش نمی رود روبروی من می نشیند. او می خواهد وقت بیشتری بگذارد و همه جزئیات زندگی مرا بشنود. خب، تا جایی که وقت اجازه می دهد از تمام چلانده شدنهای زندگی ام برایش می گویم. بیچاره اشکش در می آید. توی دلش می گوید بابا پس چرا خودتو نمی کشی؟
من: خانم دکتر نگران نباشید اینقدر این موضوع جوک شده که دوستام می گن پس چه موقع؟
دکتر ماری: چه دوستای بدی داری. نباید اینو جوکش کنین.
من: می دونید خانم دکتر الان به چی فکر می کنم؟ این پلیسها. این بیمارستان. وقت شما و این پرستارا. من واقعا شرمنده ام. اصلا اینها ارزش اینو نداشت. من یه نظری رو پرسیدم نمی دونستم این میشه. به حال من از همه شما معذزت می خوام.
دکتر ماری: ما همه برای همین چیزا هستیم. این کار ماست.
خسته شدم از این لغت "این کار ماست".
من: حالا می تونم برم خونه؟ گشنمه.
با تعجب به من نگاه می کند که عین این بچه های غرغرو نشسته ام و می گم "می خوام برم خونه. گشنمه."
دکتر ماری: من ترجیح می دم امشبو بیمارستان بمونی. امشب خیلی ساکته. یه شام خوب بهت می دیم. فردا هم صبحانه تو که خوردی می تونی بری.
من: مرسی ولی خونه راحت تر خوابم می بره.
دکتر ماری: مطمئنی؟ حالت که خوبه؟
من: بله. بله. از اول هم چیزی نبودم.
پیش خودم فکر می کنم این پلیس ها هم منو اینجا ول کردند رفتند با چی برگردم؟! ولی تا خونه من راه زیادی نیست. پیاده هم می شه رفت. خانم دکتر اما لطفش بیکرانه. می ره برام یه قبض تاکسی می گیره به حساب بیمارستان و در حالی که اونو بهم می ده می گه فردا تماس بگیرم برای یه وقت دیگه.
شب رو یه تاکسی گرفتم به حساب بیمارستان اومدم خونه. اول رفتم موضوع مورد بحثمو توی اینترنت حذف کردم که دوباره دو تا پلیس دیگه نیان یه داستان جدید درست شه بعدش رفتم یه قلم و کاغذ برداشتم یه شعر جدید که توی اتاق انتظار بیمارستان اومده بود توی کله ام نوشتم.
اینجا یکی از گرون ترین ویزیت ها رو دکترای روانشناس می گیرن و دولتی هم 8 ماه باید توی نوبت باشی که توی این مدت هر مریضی خودش خوب میشه. امروز زنگ زدم و دکتر ماری برای دو روز دیگه بهم وقت داده. قبول کردم. هم این که ازش چیز یاد می گیرم هم فضای اونجا برام جالبه (برای فیلمنامه ام خوبه). هم این که باید خیلی خوشحال باشم یکی می شینه با این دقت به مزخرفات من گوش میده. یک چیز جالب هم بگم که خودم هنوز باورم نمی شه. توی فیلمنامه ای که می نوشتم دکتر روانشناس اسمش ماری بود. هنوز این تشابه اسمی برام عجیبه.
امروز می خوام به اداره پلیس زنگ بزنم و از اون دو تا پلیس تشکر کنم که وقتشون رو برای من تلف کردند. یه نتایجی از این ماجرا گرفتم که خلاصه کنم. یک اینکه مهربانی حتی اگه وظیفه ات باشه چیز خوبیه. بیچاره خانم پلیسه هی باهاش بحث کردم که خارج از وظیفه ات مهربانی کن. ولی الان طور دیگری فکر می کنم.
دواینکه همیشه فکر می کردم زندگی آدمها خودش یه ماجراست و لازم نیست هی فکر کنیم که قصه و ماجرا و فیلمنامه درست کنیم. البته برای من اینطور بوده بقیه رو نمی دونم.
سه اینکه الان دیگه جرئت نمی کنم برم توی اینترنت فیلمهای پورنو ببینم. همه اش فکر می کنم این پلیسها نشستند و دارند همون فیلمو می بینن. گرچه این همه فیلم قبلا دیدم کاریم نداشتند اما الان دیگه روم نمی شه ببینم. باید قیدشو بزنم.

اینم دو خط از شعری که گفتم و کاملش رو بعدا می ذارم.

تو نجوای گریه آن کودک را نشنیدی
وقتی که شب پر از تندر ستم بود

یک شعر (حسرت)

.

حسرت


اندیشه های سوخته
بر آفتاب تاریخ

اشکی به درازای قامت صبح
و پهنای نفس آخر

فرصت های سوخته
بر شعله انتقام

مرگ سرک کشید
از پشت در یخچال

چهل سال بیهوده

وجهان در چشمان سرخ تو
خاموش شد
با سردی نگاه من
که فرسنگها راه را
خسته می پیماید

6 سالگی

اردی بهشت سال 47 در یک محله قدیمی کرمان که هر روز سگهای ولگرد توی کوچه هایش ولو بودند و با ترس و واهمه باید کوچه ها را طی می کردی در یک اتاق کهنه یک خانه قدیمی مادرم مرا بدنیا آورد. و این همان لحظه ای است که مادرم می گوید پدر بزرگم در اتاق کناری او پذیرای مرگ بود و گویا همان لحظه که من می آیم او هم می رود. سالها گمان می بردم این بخت سیاه من یا به قول بعضی ها پا قدم تلخ من بود که او رفت. و این برایم آزار دهنده بود تا روزی که فکر کردم درهر لحظه ای که هر کدام از ماها بدنیا می آییم چه بسیاری دیگر می میرند و من چقدر بیهوده مدتها ذهنم را با این حادثه آزار می داده ام. 27 اردی بهشت که هفته ها پیش بود 40 ساله شدم. ده پانزده سالی است که برای تولدم جشنی نمی گیرم. گاهی یادم می رود و گاهی هم نه. امسال را یکی دو تا از دوستان خوبم برایم کیک و هدیه گرفتند و دور هم بودیم اما این تلخی من فکر کنم حوصله اطرافیان مرا هم سر برده. برای همین پس از مدتی دوباره تصمیم گرفته ام با خودم باشم تا کسی را آزار ندهم. نشسته ام روی مبل و دور و ورم را نگاه می کنم. انبوهی کاغذهای کهنه و نو که بعضی هاش پر از انگیزه بودند وقتی که آغازشان کردم و اکنون رنگشان به زردی و کهنه گی رفته و بعضی هاش هم جرقه هایی است که روی هم انباشته شده اند و روزی روانه سطل آشغال می شوند. گاهی فکر می کنم دیگر بس است. چهل سال هیچ کاری نکرده باشی ادامه اش هم همین است. چند روز پیش به ذهنم خورد هر چی دارم بریزم توی یک کیسه ببرم اطراف مونترال بسوزانم و بعدش هم همه چیز را رها کنم برم یه جای جدید. برم یه گوشه ای که ماشین نبینم. آدم ببینم. ما آدما الان شده ایم بخشی از این دنیای مدرن. شده ایم نگه دارنده این دنیای مدرن. ماشین نیست که سوارش شده ایم. ماشین سوار ما شده است. مادرم دیروز اصرار می کرد بروم ایران و می گفت کرمان را دوست نداری برو تهران. می گویم مادر تهران چی چیه؟! من ایران بیام می رم توی یکی از دهات کرمان که آدما لبخنداشون واقعی باشه.

11 سالگی

از یک جهت فکر می کنم چهل سال را بیهوده بیهوده گذراندم. نگاهی که به پشت سرم می کنم می بینم جز لاس زدن با ایده هایم هیچ کار اساسی نکرده ام. و از طرفی دیگر 2 نکته ذهن مرا مشغول می کند. یک اینکه کاری بوده که توانسته باشم بکنم و نکرده باشم؟! دو اینکه اصول انسانی را که به آن معتقد بوده و هستم حفظ کرده ام و همین برای فرصت اندکی که در جهان هستم کافی است. درست است که گاهی این بیهودگی سایه اش را روی ذهن من می گستراند اما زمانی را لازم می دانم تا دوباره خود را باز یابم. گاهی هم همزادم نجاتم می دهد.
نشسته ام روی مبل و خود را می بینم که یک لیوان قهوه بدستم می دهد. با کمی شیر و شکر و حتی می نشیند برایم هم می زند. کسی مهربان تر از خودم پیدا نکرده ام.


خود خواه شده ام؟! یا دیوانه؟!

7 ساله بودم که پدرم مُرد. راننده کارخانه ذوب آهن کرمان بود و در زمستانی ماشینش از بالای کوه به دره در می غلتد و در حالی که دو مهندس روسی در ماشین او خراشی بر نمی دارند او می میرد. مرگی که مشکوک می نمود اما به هر حال هر چه بود او رفته بود. تا سالها معنی مرگ را نفهمیدم چرا که هر بعد از ظهر کسی در خانه را می زد دوان دوان در حالی که فریاد می زدم بابا اومد بابا اومد در را باز می کردم و او را نمی دیدم. حیف در کانادا عکسی از او ندارم در اینجا بگذارم. 12 ساله بودم فکر کنم که اولین داستان کوتاهم را نوشتم که الان نمی دانم کجا هست. در باره سرنوشت یک مداد بود که در دستان یک نویسنده که رمانش را می نویسد تمام می شود و پس از حوادث بی شمار بعدی سر از خانه یک رفتگر شهرداری در می آورد. هی نوشتم و نوشتم تا اینکه تصمیم گرفتم یک رمان بلند بنویسم. پانزده ساله بودم که آن را هم شروع کردم ولی نیمه کاره رهایش کردم از بس ازش بدم آمد و هی از کار خودم ایراد گرفتم. یک سناریو هم همان موقع شروع کردم به نوشتن که در باره شهری بود که شهر دوچرخه ها بود و یک دوچرخه نافرمان که از زندگی در این شهر خسته شده خود را به زمین می رساند و اینقدر روی زمین گرفتاری پیدا می کند که دنبال راه حلی می گردد تا برگردد به همان شهر دوچرخه ها. فیلمنامه را تقریبا تمام کرده بودم که گمش کردم (وشاید هم یکی دزدید. یادم نمی آید) و دیگه حوصله نکردم دوباره بنویسم. بعدها نمونه های مشابه آن را دیدم اما من آن را 25 سال پیش نوشته بودم که این داستانها بی معنی بود. سینما از همان روزها افتاد توی کله ام. شانزده ساله بودم که عکاسی را شروع کردم ویادم می آید کنار معدود عکسهای خوب چه عکسهای مزخرفی هم می گرفتم که الان کلی خنده دار شده اند مثلا یادم می آید روی میز اتو یک پارچه مشکی می انداختم و وسط آن را هم کاغذهای سفید مثل خط کشی یک جاده ردیف می کردم و یک شمع هم انتهای اون می گذاشتم و عکسمو توی یک پرسپکتیو می گرفتم. مثلا یک شمع انتهای جاده می سوزد. هنوز خنده ام می گیرد. خب دوره ای بود که خیلی رمانتیک بازی داشتم و توی سن 16 سالگی طبیعی هم می نمود. با یک دوربین 35 تومانی شروع کرده بودم. دیپلم را که گرفتم مثل روز برایم روشن بود می خواهم بروم دانشگاه سینما بخوانم. بار اول رتبه 90 شدم که قبول نشدم یعنی ناواردی در انتخاب رشته بود که قبول نشدم. و بار دوم رتبه 4 شدم که باز هم قبول نشدم. اعتراض کردم و پس از کلی پی گیری گفتند اشتباه شده و می توانم بیایم با یک ترم تاخیر ثبت نام کنم. و بعد بزگترین اتفاق زندگی ام افتاد. قبول شدن در رشته سینما در دانشگاه هنر تهران. دوستی داشتم به اسم مرتضی که قبلا تهران آمده بود و یک اتاقکی داشت. آدرسش را به من داد و من که اصلا نمی دانستم به چه کلان شهری می روم با اتوبوس راهی تهران شدم. با کلی عوض کردن اتوبوس و مینی بوس محل زندگی اش را پیدا کردم.

سال دوم دانشکده

دوستم خانه نبود و من که آدم بسیار خجالتی بودم منتظرش نشدم و آمدم توی شهر به پرسه زدن. آنقدر توی شهر پرسه زدم که شب شد و تا صبح را تصمیم داشتم که راه بروم. از بس جواب ماشینهای گشت شب را دادم که چه کسی هستم که خسته شدم و تصمیم گرفتم جایی را پیدا کنم تا بخوابم. پیاده روی بلوار کشاورز جایی بود که تا صبح روی یک کارتون خوابیدم. تهران دو تصویر متضاد برایم دارد. جایی که ذهن تو را چون خودش بزرگ می کند و جایی که اگر مواظب نباشی همه خلوص و صافی تو را می گیرد و آلوده یک روابط بیمار گونه ات می کند. اتفاقی که برای بسیاری از دوستانم افتاد. تصویر اولش برای من بسیار مفید بود. تهران دنیای مرا بزرگ کرد. فهمیدم که در کرمان چقدر کوچک می اندیشیده ام. البته اکنون با وجود اینترنت و ماهواره کرمان و تهران تفاوت گسترده ای ندارند ولی ان زمان که حتی داشتن فاکس هم ممنوع بود محیط تهران تفاوت بسیاری با شهرستان داشت. تصویر دومش نتوانست مرا حل کند. هنوز فکر می کنم همان ساده گی و احساس همدردی به دیگران را دارم. مبارزه سختی بود ولی با هر شرایط سختی در تهران حاضر نبودم مرا آلوده خود کند. فردایش با مرتضی رفتم ثبت نام کردم که مصادف شد با موشکباران تهران و دانشگاهها تعطیل شد. من اما ماندم. تمام مدت موشکباران تهران را در تهران ماندم. جز سیاهی و خون و قربانیانی که تاوان قدرت طلبی و ددمنشی و جاه طلبی رهبران و زور مداران آن دوره را می دادند دیگر هیچ نبود.

سال بعد که وارد دانشگاه شدم یک دوران جدید در زندگی من بود که خودش داستان مفصلی است. بیشتر دوستان من محصول این دورانند.

بگذریم. فکر نکنم این حرفها بدرد کسی بخورد. اصلا زندگی من به این وآن چه مربوط؟ بدنیا اومدم. خب که چی؟! می میرم. بازم خب که چی؟!

می خواستم داستانم را تا آمدن به کانادا تعریف کنم اما همین چند لحظه پیش فکر کردم گفتن این حرفها بدرد کسی نمی خورد و ادامه بدهم تلخی هایش بیشتر از خوشی هایش است. همین ها را هم به خاطر چهل سالگی ام گفتم که می گویند یک دوران جدید در زندگی آدم است. پس بقیه اش بماند شاید وقتی دیگر.

این روزها قبل از اینکه به زمین و زمان غر بزنم دوجمله را در ذهنم مرور می کنم. یکی حرف آندره مالرو که می گوید:

تنها خاطره است که می ماند

زندگی هیچ ارزشی ندارد

اما هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد

حالا من هی به بیهوده گی این دنیا نق بزنم. چیزی با ارزش تر از این بیهوده گی یافت می کنم؟!

حرف دیگر را کنفوسیوس به آدمای غرغرویی مثل من زده:

"به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید شمعی روشن کنید."


یکی از آخرین عکسهای من در مونترال

عمو فرهنگ هم رفت

عمو فرهنگ نامی بود که 8 سال پیش سر فیلم مستندی که در باره بهرام بیضایی می ساختم از زبان تینا دستیارم شنیدم. فرهنگ معیری چهره پرداز برجسته سینما را اولین بار سر فیلم مسافران بیضایی دیدم (سال 1369). آن روزها دانشجوی سینما بودم و از طریق یکی از استادانم فرصتی شده بود تا خودم را به عنوان یکی از میهمانان فیلم (شما می توانید بگویید سیاهی لشکر) جا بزنم و یک ماه سر فیلم مسافران باشم تا کمی از چم و خم کار بیضایی در فیلمهایش سر در آورم. همانجا دریافتم که بیضایی سخت گیری اش تنها دامن موضوعاتی را که می سازد نمی گیرد بلکه در انتخاب عوامل فیلم هم وسواس خود را دخالت می دهد. مهرداد فخیمی فیلمبردار، فرهنگ معیری چهره پرداز، ایرج رامین فر طراح صحنه، سوسن تسلیمی بازیگر و سایر افرادی که با او کار می کردند تنها حرفه شان نبود که بیضایی را مجاب به کار کردن با آنها می کرد بلکه نوع شخصیت آنها هم در این کار جمعی تاثیر گذار بود. سالها بعد از فیلم مسافران که تصمیم گرفتم قبل از آمدنم به کانادا فیلمی در باره بهرام بیضایی بسازم (که هنوز تمام نشده) برای گفتگویی با فرهنگ معیری به آموزشگاهش در خیابان میرداماد رفتم و او را یا به قول تینا عمو فرهنگ را انسان بسیار خوش مشرب و بذله گویی یافتم که در نگاه اول مشکل بود این بذله گویی را در او دریابی. یک تشخصی در رفتارش بود که وادارت می کرد جنتلمن خطابش کنی و گاهی این تشخص با شوخ طبعی اش که ترکیب می شد کاراکتر ظریفی از او می ساخت که مدتها در ذهنت باقی می ماند.

از چپ به راست: تینا پاکروان (یار و دستیارم)، زنده یاد فرهنگ معیری، خودم و شهرام نجاریان (یار و فیلمبردارم) سر صحنه فیلم "استاد" (مستندی در باره بهرام بیضایی) عکس: عادل احمدی

فرهنگ معیری هم از دنیا رفت. الان مرگ آدمها را همانگونه که در فیلم مسافران هم می بینیم نشانه بدی نمی بینم (در این باره بعدها بیشتر خواهم گفت). مرگ فرهنگ معیری و پیش تر از او دیگران فقط تلنگری است به ما تا در یابیم کجای این جهان هستی قرار داریم؟! خبر را که خواندم فیلمی که در باره بیضایی می ساختم دوباره جلو چشمم آمد. فیلمی که به هزار دلیل که بعضی هایش به من بر می گردد و بعضی هایش خارج از توان من است هنوز ناتمام است. فیلم را در ایران به صورت Pal فیلمبرداری کردم و چون سیستم تصویری اینجا متفاوت است ساعتها وقت گذاشتم تا فقط بخش کوتاهی از گفتگوی فرهنگ را جدا کرده تا در اینجا بگذارم. البته کیفیت پایین آن را بنا به دلایلی به عمد اینجا گذاشتم. دوست داشتم این گفتگو در جایی غیراز وبلاگم گذاشته می شد تا بیننده بیشتری داشته باشد اما وقتی بخش فارسی بی بی سی و رادیو زمانه حتی جواب ای میلت را هم نمی دهند به این نتیجه می رسم خوب است این وب لاگ را دارم تا هر چه دل تنگم می خواهد بگویم. گفتگو با او بسیار مفصل بود ولی برای اینکه یادش را گرامی داشته باشم ابتدای آن را برای اولین بار اینجا می گذارم. او طوری سخن می گوید که گویا تاریخ می نویسد. شنیدم که در مراسم سوگواری اش بسیاری نبوده اند که این هم به نظر من اهمیتی ندارد که یک میلیون بر جنازه کسی گریه کنند یا یک نفر. مهم این است که او وصیت کرده در روستایی در جاده چالوس خاکش کنند که هر که می خواهد یادش کند سفری هم به جنگلهای شمال بکند. یادش گرامی.

۱۳۸۷/۰۴/۰۹

جوانکُشی

بسیار شنیده ایم که فلان هنرمندی که به نو آوری معروف است نو آوری نکرده و قبل از او دیگری همان کار را در جای دیگری انجام داده است. این دیگری ها همیشه بوده اند و خواهند بود. من همیشه برایم سوال بوده که چرا دیگری ها خود به شخص اول تبدیل نمی شوند!؟ وقتی به تاریخ هنر نگاه می کنیم می بینیم از این نمونه ها بسیار داریم که برخی ازآنها هم سالها بعد کشف می شوند. فیلم آبی کیسلوفسکی را که بسیار مورد علاقه من است به خاطرمی آورم که درآن زنی که شوهرش آهنگساز معروفی دراروپا بوده و دراثر یک تصادف می میرد همه نت های موسیقی نیمه تمام او را دورمی ریزد. بعدها همکار شوهرش کشف می کند که تمام موسیقی ای که به اسم شوهرش تمام می شده در واقع کارزن او بوده. اما زن پس از فاش شدن این راز هنوز هم از اینکه خود را به عنوان یک هنرمند بزرگ عرضه کند فرارمی کند. اصلا مسئله اش نیست. دنیایش فراتر از این چیزهاست. من با این فیلم به بخشی ازپرسش خود رسیدم که چرا بعضی ها هنرشان را به خود محدود می کنند و چه بسا دیگرانی همان را دانسته یا ندانسته بعدها عرضه می کنند اما کماکان این سوال گاهی ذهن مرا مشغول می کند که چرا بعضی ها چون صادق هدایت فقط با سایه شان حرف می زنند.
دوست همشهری من حسین شرنگ شاعر با احساس خشنی است. من شعرهایش را دوست دارم ولی نمی دانستم شعرهایش را خوانش هم کرده است.
اخیرا یک سی دی از شعرهای خودش را که خوانده به من داد. برایم تازه گی داشت. دیدم چه بسیاری که نام نمی برم با همین سبک خودی نشان داده اند و او که سالها پیش ازآنها این شیوه را اجرا کرده اصلا خیالش نیست که با کارش خودی نشان دهد. سالهاست که سی دی آوازش را فقط به دوستانش می دهد و هنوز فرصتی پیدا نکرده تا عموم مردم را با شیوه کارش آشنا کند. دوست آهنگسازش کلود ماهو او را در این کار یاری داده است.
دوستان شرنگ برایش یک صفحه اینترنتی درست کرده اند تا کار او را معرفی کنند.
جوانکُشی یکی ازشعرهایش است که در این مجموعه خوانده است. از تلخی نگاه شرنگ خوشم می آید. انگارناف ما کویری ها را با سیاهی و بیم بریده اند.

جوانکُشی

جوان را می کُشند

که کیکاووس بخوابد

جوان را می کُشند

که بی کابوس بخوابند

جوان را می کُشند

که رؤیا بترسد

جوان را می کُشند

که فردا نیاید

جوان را می کُشند

که اسطوره بجوشد

جوان را می کُشند

که تاریخ بشویند

جوان را می کُشند

که بُز زیباتر بخواند

جوان را می کُشند

که نامه ی کهن تازه بماند

جوان را می کُشند

تا فراموش کنند

که خود نیز روزی جوان بوده اند


شعر را که می خواندم نا حودآگاه یاد دو تصویر افتادم که خودش کشف عجیبی برایم بود. یک تصویر که به ذهنم می آمد نقاشی گویا بود از کشتاردهقانان اسپانیایی و تصویر دیگر کشتار فجیع کُردها در سنندج توسط پاسداران درشهریور58 - آگوست 1979 بود. (عکس جهانگیر رزمی)
عجیب این دو اثر با اینکه در دو نقطه مختلف دنیا و در فاصله زمانی متفاوتی شکل گرفنه اند شباهتهای آشکاری دارند.
شاملو خوب دریافته بود که این فریادها درد مشترک همه انسانهاست.
شعر شرنگ را روی هر دوی این تصاویر گذاشته ام تا دریابید چه می گویم.

طاووس

.

سکوت شب با صدای پوتین های پاسداری که با لبخند هوس انگیزی ریشش را می خاراند در زندان می شکست... می شکست... می شکست.

سلول زهرا را پیدا می کند. کلیدی می چرخد.

زهرا از سر شب به دلش برات شده بود که دیر یا زود چون دیگرانی که آن روزها میهمان سرزده مرگ بودند او هم باید خود را آراسته دیدار مرگ کند. در جنگ خواب و بیداری صدای پاهای پاسدار را حس کرده بود. طنین این صدا سالها از ذهنش نرفت. یکسالی می شد خانه جدیدش که اندازه یک تابوت بود کلافه اش کرده بود. سایه هولناک یک غریبه جلوی در او را به وحشت انداخت. سایه های تیره ی بسیاری دیده بود اما در آن نیمه های شب این سایه را پیک مرگ می دانست. کمی به عقب رفت. روسری اش را جابجا کرد و وحشت زده به روبرویش نگاه کرد که در تاریک و روشنی آن زندان تنگ چیزی آشکار نبود. صدای زمخت پاسدار

- چشم بند.

- وقتشه اعدام شم؟

- حرف زیادی نزن. چشم بند.

زهرا چشم بندش را می زند.

* * *

یک روز برفی که آفتاب مجالی برای جمع شدن برفها نمی دهد کوروش بر تخت برین خود در برهوت کویر به آن دورها می نگرد. دستش را آن سوتر از سایبانش می گیرد تا سردی برفها را لمس کند. چند دانه برف که بر کف دستش آب می شود صورتش را می خیساند. نگران است. به وزیر وفادارش که او را به آنجا آورده نگاهی می اندازد.

- بعد از من چه می شود؟!

- پیش از تو چه بود سرور من؟

- دنیا پر است از دژخویی. می ترسم سیاهی همه جا را بر گیرد.

- میراث تو روشن است سرور من. این را آینده گان در خواهند یافت.

- بیاد داشته باش شمشیر من همیشه در نیام بود مگر برای نیکی...

دستش را به آرامی تکان می دهد

- ... بدرود.

وزیر بر اسب خود نشست و دور شد. آنجا که با سراب کویر یکی شد. کوروش به آسمان نگاه کرد و هجوم آرام برفها.

آنی گذشت بر گذشته اش.

* * *


اتوبوس کهنه فقط منتظر بهرام بود. مادر تلاش می کند آشوب نهانی که همه وجودش را در بر گرفته پنهان کند. هیچگاه با تقدیر در نمی افتاد حتی اگر مرگ و زندگی فرزندش در میان بود.
اما آن روزتاب این همه غوغای درون را ندارد.
می نشیند.

قطره اشکی...

بهرام هنوز از عرقهایی که شب قبل خورده حالت تهوع دارد. می نشیند و به مادرش چشم می دوزد.

- نزدیکه؟

قطره اشکی دیگر...

مادر دستان چروکیده اش را بر چهره فرزندش می کشد...

و می رود.

اتوبوس با سرعت بیش از اندازه اش سیاهی شب را می شکافد که بهرام حالت تهوعش بیشتر و بیشتر می شود و سرانجام سرش را از شیشه بیرون می کند تا بالا بیاورد.
هیچ کس نفهمید چقدر سریع اتفاق افتاد که همان لحظه اتوبوسی از روبرو سر بهرام را در حالی که بالا می آورد جدا می کند و گوشه جاده پرت می کند. جیغ های بیشمار نفر کناری بهرام بود که همه را متوجه فاجعه کرد. تن بی سر بهرام در حالی که از رگهای آویزان گردنش خون بیرون می زد مدتی تکان خورد و سپس مثل یک لاشه گوشت روی صندلی ولو شد.
وقتی سرش را گوشه جاده پیدا کردند غذایی را که در حال بالا آوردن آن بود توی دهانش جمع شده بود و مقداری از آن روی سرو صورتش ریخته و خشکیده بود. بوی نخود مانده و الکل و آش گندیده با خون و خاک در هم آمیخته بود.

مادر چای خود را شیرین کرد که در زدند. چادرش را پوشید. در را باز کرد و در میان چشمان بهت زده یک زن و یک مرد

- می دانم. خاکش که کردید بگویید کجاست.

در را می بندد. پس از سالها به زیرزمین خانه اش می رود. صندوقچه اش را که باز می کند سوسکهای بزرگی که نصف بدنشان چشمشان است و فقط در کرمان می توان آنها را دید به گوشه های صندوقچه پناه می برند.
جستجویی طولانی تا گردن بند کوروش را باز می یابد. بوسه ای بر آن می زند.

- تقدیر بس است.

سالهای درازی را به صبوری گذرانده بود اما با مرگ بهرام طاقتش به سر می آید.
جوانی اش را بازمی یافت. خود را آماده رزم سهمگینی می کرد.

* * *

(خیلی با خودم کلنجار رفتم که بخشهایی از داستانم را اینجا بگذارم یا نه؟! شاید اغراق نکرده باشم اگر بگویم ده سال است به این رمان فکر می کنم و اکنون را زمان نوشتنش می دانم. به این نتیجه رسیدم بخش کوچکی از آن را اینجا بگذارم تا هم پاسخی به برخی از دوستانم در باره کار جدیدم داده باشم و هم خودم را مجبور کنم زودتر به پایانش برسانم. فکرمی کنم با پایان بردن این رمان می توانم بگویم کاری کرده ام و طرحی نو در انداخته ام. نام این رمان طاووس است)

غبار نوروز

.
دل توی دلمان نبود و می خواستیم هیچ توقفی برای اسکناس های قهوه ای رنگ 2 تومانی که عیدی مان بود و روی هم می آمد نباشد. کفش نو و لباس نو را که می پوشیدیم فقط به این فکر می کردیم دختر خاله هایمان چه می گویند! دختر همسایه چه جوری نگاهمان می کند؟! و همینکه یکی نگاهمان می کرد راه رفتنمان چقدر کج و کوله می شد. هنوز هم همین است. می نشستیم سر سفره هفت سین تا چرخیدن تخم مرغها را ببینیم. اینقدر به این تخم مرغها خیره می شدیم که درلحظه سال تحویل باورمان میشد یک تکانی خورده اند. توی کرمان رسم بر این بود و هست که بعد از سال تحویل همه برمزار مردگانشان در قبرستانی که در میان یک جنگل سرسبز بنا شده بروند و روی قبرها آبی بپاشند و فاتحه ای بخوانند. برای ما یک پیک نیک محسوب می شد. خوردن حلواهای خوشمزه و چنگمال ( یک شیرینی مخصوص کرمان که از خرما و روغن و نان درست می شود ) و خود را به دامن جنگل سرسبز سپردن. بی خیال شدن. بی خیال که بودیم اما این قبرستان سرسبز هیچ نشانی از غم در خود نداشت. مرگ را برایمان سبز می کرد. اولین دیدارهمیشه با قبر پدرم بود که در 7 سالگی از دستش داده بودم و هر بار که بر قبرش آب می ریختم به قیافه ساکتش در قاب کهنه بالای سنگش خیره می شدم. و هر دفعه می دیدم لبخند می زند. من فقط برای دیدن لبخند او می رفتم تا پاسخش را داده باشم. برای دل خودم. بعد از قبرستان سبز خانه پدربزرگ جای اولی بود که باید می رفتیم. خانه ای که اکنون خیابان بزرگی جایش را پر کرده است. مادربزرگ من از یک ماه قبل از عید می نشست و تک تک تخمه های هندوانه آجیل عید را با یک قندشکن کوچک ضربه می زد تا به قول خودش دهن باز باشند. هیچ آجیلی در خانه او دهن بسته نبود. پدربزرگ هم یا پای تلویزیون بود یا منقل و چایی اش. یک حوض بزرگ در وسط حیاطی که یک درخت انار بزرگ تزئینش کرده بود محل آب بازی کردن ما بود. چقدر انتظار می کشیدیدم یکی از دخترهای فامیل نزدیک حوض برود تا خیسش کنیم و از دیدن لباسهای خیش شده اش که به تنش می چسبید کیف کنیم. و البته کتک مفصلی را هم باید انتظار می کشیدیم. مادربزرگ که به قبرستان سبز رفت دیگر خبری از تخمه های دهن باز نبود.

پدر بزرگ هم که رفت حوض و آبپاشی ما را هم با خود برد.

برای ما دید و بازدید فقط در اسکناس های تروتمیز و ساده خلاصه می شد و همچنین نشان دادن کفش و لباس نویی که داشتیم. مادر نه با معجزه که با سرسختی و مبارزه جان فرسایش با روزگار، من و یک خواهر و دو برادرم را بدون پدرمان بزرگ کرد تا نمونه کامل عشقی را به من بفهماند که هیچ دریافتی را به انتظار ندارد. او فقط خودش را ایثار می کرد تا عشق را برایم معنا کند. برای همین هیچ وقت برای خرید لباسهای نوی ما کم نمی گذاشت.
اسکناس های عیدی را که جمع می کردم یکراست می رفتم به تنها کتابفروشی کرمان با لیستی که معمولا هیچ کدام از آنها را نداشت و مجبور می شدم نقشه دیگری برای پولهایم بکشم. معمولا این نقشه کشیدن اینقدر طول می کشید که می دیدم همه اش را خرج کرده ام.

نمی دانم بچه های امروز چگونه به انتظار عید می نشینند! نمی دانم همان صفای عیدهای قدیمی را که ما داشتیم و هنوز مزه اش را حس می کنم دارند یا نه ؟ ما که همه سال را به انتظار عید نوروز می نشستیم و سالی دیگر و سالی دیگر. هیچ گاه این انتظار پایانی نمی یافت و هر نوروز برایمان تازگی و قشنگی خودش را داشت. الان پدربزرگ و مادربزرگی نیست که برویم در حیاط بزرگ خانه شان آب پاشی کنیم و از درخت انارش بالا برویم. خیلی ها رفته اند و خیلی ها هم بی حوصله شده اند. شادیهایمان را با یک لبخند زورکی تقسیم می کنیم وهمه اش نگران فردا هستیم.

نمی دانم چرا نمی شود همان حس سرخوشی را دوباره داشت؟! هیجان بشقاب سبزه و هر روز آب دادنش. هیجان رنگ کردن تخم مرغها. هیجان پلاستیک پر آب ماهی را از ته بازار تا خانه آوردن. هیجان قالی شویی با آب و کاسه و فاب*. هیجان حمام عمومی رفتن و ترو تمیز شدن. چقدر این دلاکها پوست ما را محکم کیسه می کشیدند که مثل لبو قرمز می شد. هیجان 2 هفته بازی کردن فوتبال. آنقدر صبح تا شب در این کوچه های خاکی فوتبال بازی می کردیم که عَرَق می کردیم و خاک و خل بود که با عرقها در هم می آمیخت تا غروب مثل کارگرهای معدن به خانه بیاییم. مادر مثل همیشه با دیدن ما به زور ما را به حیاط خانه می برد تا شلنگ آب را به رویمان بگیرد. آبی که از سردی اش نفسمان بند می آمد وبا هس و هس بود که همه اش از زیر شیر آب در می رفتیم. هیجان ثانیه ای که سال تحویل می شد و چون شنیده بودیم هر حسی در لحظه سال تحویل داشته باشی تمام سال را همانطور خواهی بود از ته دل لبخند می زدیم. از ته دل شاد بودیم. چقدر خوش خیال بودیم که فکر می کردیم همه سال را خوشیم. بی آن لبخند زورکی هم سر خوش بودیم. اصلا کودکی و نوجوانی جز شادی چیزی نمی شناسد.

حالا چند سالی است که سفره هفت سینی به راه نیست جز توی عکسها و ای میلها و تلفنها. هیجانش نیست. نمی فهمم کی عید می آید کی می رود. نه انتظارعید است و نه سفره ای که یک ماهی توی آب خودش را برای ما تاب می داد. همه چیز چون غباری که مادر می شست از یادها رفته است. حالا عیدهایی که همه جا شکوفه می زد و زمستان خسته می شد خاطره شده اند.

خوش به حال پدربزرگهای ما.

---------
* ( فاب یک نوع پودر لباسشویی است که چون اولین بار وارد ایران شد بعد از آن در کرمان به هر نوع پودر لباسشویی می گفتند فاب)